توضیحجات: چون این مطلب را با فاصله کمی از نوشتن مطلب قبلی می نویسم، دوستانی که مطلب قبلی را نخوانده اند به پست پایینی مراجعه کنند.
متنجات:
لطف کنید به سوالات تستی زیر جواب دهید یا در مورد آنها فکر کنید یا لااقل آنها را بخوانید یا ... روی اون ضربدر قرمز بالای سمت چپ کلیک کنید!
۱) آقای توکلی در مورد مطلب کیهان که از نقل قول رئیس جمهور از رهبر انقلاب انتقاد کرده بودند فرمودند"لذت بردم". با توجه به این فرمایش کدام گزینه زیر صحیح است:
الف)آدم خوب است قبل از لذت بردن کمی فکر کند.
ب) آدم بهتر است با یک روز فاصله لذت ببرد.
ج)بعضی ها همان انتقاد کنند بهتر از لذت بردن است.
د)دماغ سوخته خریداریم.
۲)کدام گزینه در باره جمله زیر درست تر! است؟
"ا.ه.ر.بهرمانی: زمان مدارا با دولت به پایان رسیده است."
الف)شما دور قبل کاندیدای ریاست جمهوری نبودید؟
ب)آدم وقتی یکجایش میسوزد نباید جای دیگرش را فوت کند.
ج)بی خیال حالا. مردم شما را هم دوست دارند.
د)مدارا با انتقام فرق دارد اخوی.
۳)کدام ضرب المثل در مورد تلاش اصلاح طلبان برای منصرف کردن عبدا... نوری از شرکت در انتخابات صحیح است (تشابه اسمی شخصیتهای ضرب المثل ها کاملا اتفاقی است!!!):
الف) یارو رو تو ده راه نمیدن سراغ خونه کدخدا رو میگیره.
ب) موش تو سوراخ نمیرفت جارو به دمش می بست.
ج) بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد.
د) چیییییی می گییییییییی!!!!!!
۴)با توجه به اینکه سردبیر نشریه شهروند از کلمه توانگری به جای سرمایه داری استفاده کرده اند کدام یک از تبدیلات زیر را قبول دارید:
الف) دزد: مهمان ناخوانده غریبه سودجوی نیمه شب سیاهپوش.
ب) مفسد: لذت برنده ی بی توجه به حقوق مدنی افراد جامعه.
ج) کارگزاران سازندگی: کارگزاران سازندگی!
د) اصلاح طلب: کسانی که در چارچوب قانون اساسی قصد براندازی نظام جمهوری اسلامی را دارند.
نوشته شده توسط محمد رضا شهبازی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 13:17 موضوع طنز | لینک ثابت
مقدمه: اصولا جنوب شهری جماعت اگر اينترنت مفت گير بياره وبلاگش رو بروز ميکنه و چه اينترنتي مفت تر از اينترنت دانشگاه و اصولاتر دانشگاه هم تابستان تعطيله و ما بی اينترنتيم پس اينگونه است که دليل به روز نشدن وبلاگ بر همگان روشن می شود... ولی همه اين حرفها برای زمانی است که برادر مشايی آن حرفها را نزده باشد وگرنه بر همگان واجب عينی است که خود را به اينترنت رسانده و حرکتی بکنند باشد که مقبول در گاه ايزدی بيفتد. متن: بعد از صحبتهای جناب اسفنديار بيانيه های زير از طرف اشخاص و گرو هها صادر شده است و نسخه ای از آن برای نيشخندپرس ارسال شده می باشد است!! کارگزاران: به نام خداوندی که پول را آفريد و بانک را مامن و ماوای انسانها قرارداد و ثروتمندان را نماينده خود قرارداد تا محمد نامی از قوچان را به کار بگمارند تا سرمايه داری را توانگری بخواند و فقيران را زير چرخهاي توسعه له كنند. به درك. و اما بعد . بر همگان واضح و مبرهن است که نگاه و نظر ما در مورد اين دولت مردم ساخته که پايگاهی جز قلوب مردم فقير و بدبخت و بوگندو ندارد چيست. و بر همان همگان فوق الذکر همچنان واضح است که ما گرگ تر از اين حرف ها هستيم که با اين چند جمله از معاون رئيس جمهور خام شده و فکر کنيم که آنها هم بويی از تساهل و تسامح برده اند. خير. حقيقتا ما که مار خورده ایم و افعی شده ایم مگر ريشهایمان(!) را در آسياب سفيد کرده ايم که با چند جمله نتوانيم آدم مسامحه کار را از تسامح و تساهل نما تشخيص بدهیم. بازهم خير. ما ميدانيم که شما از ترس پايان مهلت مدارا خواسته ايد با اين حرفها مهلت جديديدی جهت مدارای ما با شما بدست آوريد ولی ما با اين حرفها گول نميخوريم و شما را همچنان دشمن درجه يک خود می پنداريم و البته ذکر ميکنيم که شما يعنی فاشيست مشايی ظرفيت و استعداد لازم را جهت جداشدن از دولت مرتجع داشته و ميتوانيد به آغوش گرم ما برگرديد. در آخر ذكر اين نکته که از نظر ما کشور اسرائيل آدم بدی است ضروری به نظر می رسد. والسلام علی من التبع حاج آقا رايحه خوش خدمت: بسم ا... رحمن رحيم. والله ... چه عرض کنيم... اللهم اشف کل مريض حزب اعتماد ملی: سپاس خدايی ر که دست نفاق را از آستين انقلابی نما ها بيرون کشيد و نمايان کرد و اين البته در تاریيخ ۲۴ساله انقلاب بی سابقه نبوده است. چرا که مردم غيور و فهميده ما قبلا شاهد بوده اند که چگونه بعضی تندروهای اصلاح طلب آب به آسياب دشمن ريخته و قدرت را از دست اصلاح طلبان بيرون انداختند. اين آفراد که اول اسمشان مشارکتی و آخر اسمشان مجاهدينی بود بی توجه به شخصيت ممتازی مثل آقای کروبی که اگر خودش امام نباشد قطعا يکی از ياران امام هست تکروی کردند و هيهات اگر ما با آنها ائتلاف کنيم. ضمنا در همين جا به مردم ايران ياد آوری ميکنيم که ما همچنان پای حرفمان هستيم و پنجاه هزار تومانی های شمارا کنار گذاشته ايم حال خود دانيد. درپايان اعلام ميکنيم که در مورد آظهارات آقای مشايی هم حرفی نداريم. الهی و ربی من لی غيرک نهضت آزادی( و مشارکت و مجاهدين انقلاب و ...) اين د نيم آف گاد. ليديز اند جلتمن ما ضمن محکوم کردن دولت نهم و تشکيک در صحت انتخابات و تقاضای نظارت بين المللی بر انتخابات ايران و درخواست يکی از ايالات امريکا شدن ايران و آزاد شدن باقی و باقی درخواست ها از بيانات دوست و جيگر خودمان آقای مشايی استقبال ميکنسم و اين را نشانه جواب دادن توسعه سياسی ميدانيم و حاضريم ايشان را در صورت تکرار اين صحبتها در مورد کشور دوست و برادر اسرائيل به عنوان معدود کارشناسان دولت بی سواد نهم بپذيريم. در غير اين صورت مرگ بر فاشيست. مرگ بر مرتجع. هوووووووووووو... bye ايثارگران و آقاي ذا... و آقاي فد... الحمدلله. ما كه لذت برديم. ما ضمن اينكه مي گوييم اين حرفها بداست مي خواهيم يك خاطره اي را براي شما بازگو كنيم. راستش يه روزي در يه جلسه اي من بودم و آقاي احجمدي نژاد و رهبر انقلاب. من در همانجا شنيدم كه حضرت آقا چقدر از آقاي احمدي نژاد ناراحت بود و گفت اي كاش به جاي تو آقاي دكتر سردار خلبان شهردار قاليباف راي ميآورد. به جون خودم. ولي عيب نداره. كاريه كه شده. انشاالله دور بعد. در ضمن در همين جا از مردم دعوت مي كنيم تا در هيئت ما كه با مداحي برادر بيا... برگزار ميشود شركت كنيد. يا علي. اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا
نوشته شده توسط محمد رضا شهبازی در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 15:3 موضوع طنز | لینک ثابت
به علت امتحانات، فعلا وقت و حوصله طنز نوشتن را ندارم. مقدار دعای شما برای خوب دادن امتحاناتم نسبتی مستقیم با نوشتن طنز توسط بنده دارد.
همچون هوای حبس شده در حبابها
ما تشنه مانده ایم میان سرابها
شاید کمی عجیب و غریب است حالمان
آسودگی میانه ی این اضطرابها
ای از تبار شیر، تو کی میرسی ز راه
پایان دهی به پادشهیِ غرابها
شاید کلاس معرفتت یاریم کند
سر در بیاورم ز حساب و کتابها:
هی مرد می شمرم، جمع می کنم
سیصد نمیشود یکی از این جوابها
وقتی حبیب نیست فقط می توان نشست
دل خوش به مرد بودن طفل ربابها
این گونه عمر ما به ظهورت نمی رسد
کوته بیا از این همه حد نصابها
غرق آبه ای زخون و عرق به، که سر کنیم
عمری به آب گرم سرعین و سرابها
نوشته شده توسط محمد رضا شهبازی در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 14:56 موضوع شعر | لینک ثابت
لطف کنید نظرتان را در مورد عکس بنده بنویسید(مو ها رو داری؟)
نوشته شده توسط محمد رضا شهبازی در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 10:11 موضوع | لینک ثابت
بابا که رفت خانه ما سوت و کور شد
تنها اتاق خانه ما هم نمور شد
مادر به راه خانه و بنیاد پیر گشت
اما خوراک تهمت همسایه جور شد
همسایه گفت: خانه مفتی مبارک است!
مادر شنید و آه کشید و صبور شد
حاجی برای بار دهم قصد مکه کرد
وام سه سال نوبت ما پول زور شد
قاری که خواند "فاما الیتیم" را
ناگه کتاب دینی آنها زبور شد
بابا که بود خانه ما غرق نور بود
بابا که رفت خانه ما سوت و کور شد
نوشته شده توسط محمد رضا شهبازی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 11:12 موضوع شعر | لینک ثابت
اين ماه به تنهايي كار همه اين منورها را ميكند. آتش بازيشان از سر شكم سيري ست. لامصب ها انگار عروسي ننه بزرگشان است. دم به دقيقه هم توپ و خمپاره ميريزند: گرومپ گرومپ گرومپ، انگار براي عروسي ناقاره زن دعوت كرده باشي با طبل زن. از آنها كه با چيزي شبيه سر كج عصا مي كوبند روش: گرومپ گرومپ گرومپ. ولي انگار عروسي چند كوچه آن طرف تر است. هنوز كاروانشان به اينجا نرسيده است. احتمالا پشت ماشين عروس راه افتاده اند و هي بوق بوق ميكنند. حتما ماشين عروسشان هم تانك است. يك تانك خوشگل و تر و تميز. توي لوله تانك گل گذاشته اند. از همان ها كه من برايت از بالاي تپه كنده بودم:
- من كه قهر نبودم.
- آره جون عمه جانت. پس من بودم كه نيومدم با بچه ها بازي كنم.
- خسته بودم.
الان هم خسته اي؟ انقدر خسته كه برنمي گردي يه نگاهي به من كني؟ با توام. هي! حضرت آقاي حسين خان. چه چيز در آن خاك است كه اين جور زل زده اي بهش. برگرد مرا ببين. پايم قطع شده است. از زير زانو. افتاده بود آن طرف تر. به زور دستم بهش رسید. برش داشتم و نگاهش كردم. چسباندمش به سينه ام. قلبم گرفت. پرتش كردم آن طرف.
- چرا پرتش كردي ديوونه؟
-براي من گل مياره.
- ببخشيد. پس بايد چي مي اوردم؟
- من به خاطر خودت گفتم. قبول نمي كني، نكن. ديگر اين مسخره بازي ها چيه؟
مسخره بازي نيست. از بچگي قلقلكي بودي. از دور هم قلقلكت ميداديم حالت بد مي شد. يك بار افتادي به جانم و بد جوري زديم. بعدش معذرت خواستي. بوسم كردي. هي. دوراني بود ها. فقط نوك انگشتم به پايت مي رسد. زير كفشت را منور سوزانده است. هوز هم پاشنه ات ترك دارد. قلقلكت ميدهم. نمي خندي. تكان نمي خوري. برنميگردي بگويي: "نكن قاسم. عصباني مي شوم ها". نگاهت مانده به آن دور ها. منتظر كي هستي؟
- منتظرم ببينم كي آدم ميشي؟
- نمي شم.
- تو برو من هم ميام. حرف گوش كن.
- زرشك. اگر نيامدي چي؟
- كار ندارم كه. برو قاسم، همه منتظرت هستند. عروس خانم چشمش به دره.
- برم كه من چشمم به در بشه؟
از گلويت صداي خر خر مي آيد. خون آرام آرام از حنجره ات مي زند بيرون. از لاي خاك ها راه باز مي كند و تا پايين سينه ات مي رود. آنجا ميان خاك ها گم مي شود. پاي بريده ام ذق ذق مي كند. البته چيزي نيست ها. تو حتما بيشتر درد ميكشي. اين يكي پايم هم توان ندارد. واگر نه خودم را بهت مي رساندم. صورتت را از روي زمين بر مي داشتم. از خاك پاك مي كردم. مي بوسيدمت.
- بوس كه هيچ، ليسم هم بزني فايده ندارد. من نمي رم.
- عقدت چي ميشه قاسم.
- ميگم بندازند عقب. ميگم رفتم گل بچينم. از همون ها كه تو پرتش كردي.
- انقدر اداي با مرام ها رو در نيار.
- اصلا من هيچي. ناسلامتي عروس خواهر شما ست ها.
- تو برو. من خودم رو براي عقد مي رسونم.
رسيدند. ماشين عروسشان را ببين. چند تا؟ چقدر مهمان دعوت كرده اند.گمانم لاكردار ها از آن پولدار ها هستند. حتما بالا شهر بغداد مينشيتند. از طرف ما هيچ مهماني نيامده. من هستم و تو. تك و تنها. چه بزن و بكوبي بشه پسر. قرار بود عروسيم كولاك كني. ساقدوش وايسي. اي بدك نبود اگر يه بدني هم تكون ميدادي ها ! حالا كه ديگر نمي شود. با اين بدن درب و داغان كه انگشتت را هم نمي توني تكان بدي. خرد شده اي.
- من كه اعصابم خرد شد از بس با تو كل كل كردم.
- ان شاءا... بعد از عمليات با هم ميريم. اعصاب خردي ندارد كه.
- گوش كن پسر.برو سلام من رو هم به آبجي برسون. بگو زودي ميام.
نوشته شده توسط محمد رضا شهبازی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 17:0 موضوع داستان | لینک ثابت
درباره وبلاگ

در باره حقیر
اگر امروز شانزدهم خردادماه باشد، آنوقت میشود گفت: بنده به سال 1365 در چنین روزی از مادر زاده شدم(چند سال است که مردم از مادر زاده میشوند!). دوران کودکی را در آغوش این و آن گذراندم و تا جایی رشد کردم که دیگر یک نفر نمی توانست مرا به تنهایی در آغوش بگیرد. در این زمان بود که به فکر مدرسه رفتن افتادم. کلاس اول رادر اسلامشهر خواندم یکی از جنوبی ترین مناطق استان تهران. بعد پیشرفت کردیم و به یاخچی آباد آمدیم. یکی از جنوبی ترین مناطق شهر تهران.
دکتر ها خونریزی سرم را به علت تیز بودن هوشم تشخیص دادند و مرا روانه مدرسه تیزهوشان کردند. در تمام مدت هفت سالی که در تیزهوشان بودم صدای خنده دکترها و گریه معلمان به گوش میرسید. از آنجا که مدرسه تیزهوشان محل درس خواندن است، من تا جایی که توانستم درس نخواندم. این درس نخواندن و نفرت من از مهندسی و علاقه وافر من به هنر و نوشتن و فیلم و ... باعث شد تا رشته مهندسی معدن را انتخاب کنم. و این در حالی بود بعضی ها هنوز هم می خندیدند. اتفاقا من هم چند بار خندیدم.
از آن روز تا به حال در چند نشریه نوشته ام . کلی آدم را سر کار گذاشته ام. کلی آدم را دست انداخته ام. باعث شدم تا آنها که سر کار رفته اند به آنها که دست انداخته شده اند، بخندند. و حالا سعی دارم شما را سر کار بگذارم تا شما هم بخندید. هر هر هر... راستی من موفق شدم عید امسال خانواده ای را بدبخت کرده و داماد آنها بشوم.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
وبلاگ با ولایت
وبلاگ وب نگاشت
وبلاگ کنایه
وبلاگ امید مهدی نژاد
دست نوشته های یک دانشجو/ امیر حسین ثابتی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY