تبليغاتX
 تفکر با چاشنی خنده
 

هاشمی، هاشمی خدا نگهدار تو ...

 

*

دوستان دوره دبیرستان زنگ میزدند و درباره انتخابات با هم صحبت میکردیم. خرداد ۸۴. تا میرسیدیم به اینکه به کی رای میدی؟ انتظار داشتند که بگم هاشمی. به خاطر همین تا میگفتم احمدینژاد کلی بد و بیراه نصیبم میکردند که فلان فلان شده تو که در مقابل حرفهای ما از هاشمی حمایت می کردی، حالا چی شده؟ و من مجبور بودم توضیح بدم چی شده...

*

در تاکسی نشسته بودیم که بحث کشید به انتخابات. خرداد ۸۸. بعد از کلی صحبت، آقای راننده که جوان خوش تیپ و تحصیل کرده ای بود به حالتی که انگار میخواد تیر خلاص رو بزنه، پرسید: آیا احمدینژاد با اون صحبتهاش تو مناظره با موسوی مردم رو نسبت به نظام بدبین نکرد؟ من که نصفم تو ماشن و نصفم تو خیابون بود، در حالی که داشتم پیاده میشدم گفتم: نه! طرف انقدر شاکی شد که مجبور شدم درب ماشین رو موقع تیکآف کشیدنش ببندم.با خودم میگفتم: واقعاً نه؟

*

شب جمعه بعد از انتخابات رفته بودیم یکی از روستاهای شمال کشور. (بدیهی است که خرداد ۸۸.) جشن گرفته بودند برای پیروزی آقای احمدی نژاد. از نوع پذیرایی و سخنران و ... معلوم بود که کاملا خود جوش بوده است. بعهد از مراسم قسمت ثابت صحبت های همه، ابراز شعف بود از افشاگری های دکتر تو مناظره. از سالها قبل هروقت میرفتیم به ان روستا چیزهایی میشنیدیم در باره اینکه: آقازادهای که تو کار عتیقه! است فلان شرکت رو خریده و تعطیل کرده تا از کفش زیرخاکی بکشه بیرون و ۳۰۰۰ نفر بیکار شدند. یا اینکه فلان ... برای فلان آقازاده است. و ...

حالا همه خوشحال بودند که اینها جزو نظام نیستند. خوشحال بودند که دست همه مسئولین با اینها تو یه کاسه نیست. خوشحال بودند که ... نسبت به نظام بدبین نیستند. واقعاً!

 


 

محمد رضا شهبازی سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 9:44 موضوع | لینک ثابت


از دفترچه خاطرات یک فعال ستاد انتخاباتی

 

*

نمی دانم این ستاد اینجوری است یا همه ستادها. کله سحر همه مان را بیدار کرده اند. که چی؟ می خواهیم نماز صبح بخوانیم که کاندیدایمان رای بیاورد. من تو عمرم آفتاب ساعت 8 صبح را هم ندیده ام. رفتم وضو گرفتم و خوابیدم. گفتم من همین که وضو گرفتم این بابا تا سه دوره پشت سر هم رای می یاره. یکی گفت: سه دوره که نمی شه. گفتم چرا؟ گفت: قانون اساسی نمی گذاره. گفتم ما آمدیم که همین قانون را عوض کنیم دیگر. گفت: آهان. خوابیدم.

*

ساعت 10 بود که با صدای داد و بیداد بیدار شدم. یکی از بچه ها می­گفت من تا قانع نشوم هر کاری را نمی­کنم. رای آوردن به چه قیمتی؟ پیگیر شدم گفتند به رنگ سبز اشکال داره. داد میزد که عمرا این شال را بیاندازد گردنش. گفتم چه شده: گفت همین نیجریه فلان فلان شده بود که فرانسه را حذف کرد. کاشف به عمل اومد طرفدار فرانسه است. کشیدمش کنار.  گفتم استقلالی هستی یا پرسپولیسی؟ گفت هیچ کدام. گفتم به عشق پاس بنداز گردنت. سرش رو انداخت پایین. گفت: پس فقط به عشق پاس اون هم در برنامه­های داخلی. عکس من با این شال­ها نباید به خارج بره ها. گفتم  باشد، قانع شدی؟ گفت: آره، اینجا همه با استدلال آمده اند.

*

تا ظهر را دنبال بهانه ای برای مناظره نکردن کاندیدایمان گشتیم. یکی از بچه ها گفت: چطور است بگوییم ما صدا و سیما را قبول نداریم؟ یکی دیگر جواب داد: آره بابا. من خودم ماهواره را ترجیح می­دهم.

-         فکر می­کنند ما خریم. همچین سانسور می­کنند که ماجرای فیلم عوض می­شود.

-         دیگر فوتبالش را هم نمی­شود نگاه کرد. با این گزارشگرهاش.

-         ولی فاکتور هشت خوب بود ها.

-         آره ،آخرش چی شد؟

-         ...

صدای اذان آمد. همه دویدند: آخ جون ناهار. زیر برگه صورت جلسه نوشتم: توجیه عقلی ندارد. داد زدم: برای من هم نگه دارید...

*

وسط ناهار دوباره سر و صدا شد. همان فوتبالیست صبحی بود. گیر داده بود که نوشابه­اش باید سبز باشد. گفتم حالا بی خیال. داد زد که: یعنی چی؟ من از آرمانهام کوتاه نمیام. گفتم بروند برایش نوشابه سبز بگیرند. با افتخار نوشابه را در یک دست گرفته بود و در دست دیگر لیوان را. سر سفره ایستاد و بلند گفت: هورا. بچه ها هم داد زدند هورا. جو خیلی باحال شده بود. پر از هیجان. اینجور پیش برود حتما رای می­­آوریم. نوشابه را ریخت داخل لیوان. همه ساکت شدند. فوتبالیست گفت: این که سفیده!

*

ساعت سه دیدار مردمی بود تو نازی آباد. دیر شده بود. هول هولکی با بچه ها بسته های تبلیغاتی را برداشتیم و دویدیم سمت ماشین ها. وقتی رسیدیم مراسم شروع شده بود. قرار شد بسته ها را وسط صحبتهای... پخش کنیم.

-         ما هرچه داریم از خون شهداست. ما مدیون امام و فرزندان شما هستیم. ما راهی جز حرکت در آرمانهای امام و انقلاب نداریم. در مقابل بیگانگان باید ایستادگی کرد...

با علامت مسئول تبلیغات شروع کردیم به پخش نشریه. هنوز به آخر سالن نرسیده بودیم که یکی از حضار از جلوی سالن بلند شد و داد زد:

-         این مزخرفات چیه: دوران انقلابی گری گذشته. وقت تعامل با تمام دنیاست. ما یک روز مجبور شدیم بجنگیم. حالا هم مجبوریم صلح کنیم... موزه تاریخ.... عاشورا.... خشونتهای پیامبر...

یکی از نشریه ها را باز کردم. محکم زدم رو پیشونیم. به مسئول تبلیغات گفتم این که نشریه همایش دیدار فردا تو جردنه! نشریه را از دستم کشید و نگاه کرد: از بس هولم کردید...

*

شب قرار بود جلسه کمیته هنرمرندان برگزار شود. در آن شرکت کردم. نظر بچه ها این بود که بیانیه ای از طرف هنرمندان منتشر شود و آنها حمایتشان را از ما اعلام کنند. روی تعداد امضاها بحث کردیم. قرار شد 57 نفر باشند. یه جورایی ذهن خواننده رو هماهنگ می­کنه. ماندیم که حالا این 57 نفر کیا باشند. قرار شد از تمام هنرها چند نفری را بگذاریم. یکی گفت: تا ما بیایم و با اینها هماهنگ کنیم که دو روز طول می­کشه. گفتم هماهنگی رو بذارن برای بعد از چاپ. گفت اگر تکذیب کردند چی؟ گفتم تو این خر تو خری تا اینها بیان بفهمند پای بیانیه ما رو امضا کردند، وقت رای اعتماد گرفتن کابینه ست. گفتم متن بیانیه اقتصاد دانها رو بذارن جلوشون و با بعضی تغییر کلمات همان را کار کنند: ما هنرمندان ایران عزیز...

*

 


 

محمد رضا شهبازی شنبه شانزدهم خرداد 1388 ساعت 20:12 موضوع طنز | لینک ثابت


معرفی کاندیداها

 

میرحسین موسوی:

آخرین نخست وزیر. هاشمی 2009. یکی به نعل، یکی به میخ. او یکی از مبارزان فعال قبل از انقلاب بوده است تا حدی که یک بار در حسینیه ارشاد نمایشگاه نقاشی بر پا کرده است. در ادامه این خوی مبارزه­گری، ایشان معتقد است برای دفاع از آرمان فلسطین باید ابتدا خود قوی شویم. برخی آگاهان در این زمینه گفتند که ایول، باش تا قوی شویم. در میان این آگاهان ابراهیم یزدی هم به چشم می­خورد. میرحسین به قدری به قانون پایبند است که وقتی در زمان نخست وزیری، مجلس به وزیر پیشنهادیش رای نداد، استعفا کرد. احتمالا در آن زمان­ها این کار مجلس قانونی نبوده است. او برای تاکید بر قانون مداریش حتی استعفایش را به مقام بالاتر از خود و مافوقش ننوشت. کلا او نشان می­دهد که مصطفی معین از یک سبقه تاریخی برخوردار بوده است. از برنامه های او آوردن سیادت سر سفره مردم است. در همین راستا او فعلا سیادت را بر سر، دست، گردن و کیف دختران بی­حجاب هم آورده است. او کل یوم با تبعیض مخالف است. با انتخاب او مردم ایران می توانند امیدوار باشند که از هر دو نفر یکی سید بشود. او از اینکه صدا و سیما در بیست سال گذشته از او خبری پخش نکرده بسیار شاکی است. صدا و سیما معتقد است: ایشان در این بیست سال کجا بوده اند؟ او معتقد است: همانجا. صدا و سیما معتقد است: آهان! شایان ذکر است فائزه هاشمی هم از او حمایت کرده است و «کامبوزیا پرتوی» هم در استادیوم آزادی و برای حمایت از او فرموده است: من در این چهار سال احساس حقارت می­کردم. آگاهان گفتند یعنی تا چهار سال پیش اسم کوچکت را نمی­دانستی؟

 

مهدی کروبی:

 شیخ. مرد. پیر مرد. بابای حزب ایران. حرف مرد یکی ست. قرار بود کل اصلاحات زیر عبای او جمع شوند ولی ظاهرا یکجای عبایش سوراخ بود و مقداری اصلاحات بیرون ریخت. او تا اندازه­ای به کار حزبی اعتقاد دارد که کرباسچی، دبیر کل کارگزاران، عبدی و ابطحی از مشارکت و ... در تیم او جای دارند. او معتقد است هر کسی میتواند از من حمایت کند حتی ساسی مانکن. او تعداد دفعاتی که امام(ره) را از نزدیک دیده است، به خاطر دارد. او میگوید در زمان امام(ره) به قدری مورد اعتماد ایشان بود که کلی از وجوهات امام(ره) دست ایشان بوده است. بعد از امام(ره) هم شهرام جزایری به او اعتماد پیدا کرد. شخصا به طرفداران ایشان توصیه می­کنم تا چند دوره بعد دندان روی جگر گذاشته و به ایشان رای ندهند، آن­وقت ماهی دویست، سیصد هزار تومان کاسب می­شوند. احتمالا از نظر ایشان چرخاندن و نظارت بر یک مملکت آسان­تر از نظارت بر یک روزنامه است. البته­ ایشان فرموده­اند قوچانی نمی­تواند سر من کلاه بگذارد. آگاهان پرسیدند: آیا می­تواند کلاه بردارد؟  خلاصه تا شقایق هست زندگی باید کرد. تا عمر باقیست باید کاندیدای انتخابات شد و حالا حالاها می­توان طنز نوشت.

 

محمود احمدی­نژاد:

 دکتر. جراح. بچه پررو. کسی که به این زودی ها کم نمی­آورد. او به طرز شگفت انگیزی بر خلاف بقیه کاندیداها معتقد است مردم ایران آنقدرها هم بدبخت نیستند. تعداد دفعاتی که امام(ره) را از نزدیک دیده است، کمتر از بقیه کاندیداهاست اما ظاهرا حرف­های ایشان را بیشتر شنیده است. او می­تواند کاری کند تا بعضی­ها که از بعضی چیزها بیزار بوده­اند حالا از آنها خوششان بیاید. در این راستا آقای م.خ فرموده­اند که افتخار انرژی هسته­ای متعلق به دوران من است. آگاهان گفتند: موسویان رو میشناسی؟. احمدی نژاد توانایی­های خارق العاده دیگری هم دارد از جمله اینکه باعث شد تا اصلاح طلبان هم برای رای آوردن در چند انتخابات گذشته سری به موزه تاریخ (ر.ک. اگبر گاف) زده و شعار حمایت از آرمانهای امام(ره) را بدهند. مخالفانش معتقدند ماهواره امید و موشک سفیر، کاغذی بوده است. آگاهان گفتند: ولی انصافا کاغذش خوب بوده ها! آقای م.خ در همین زمینه گفتند: اِ. قبول نیست. اتفاقا کاغذهای زمان ما هم خوب بود. آگاهان گفتند: کدام کاغذها؟ م. خ گفت: همانها که بعد از حمله آمریکا به عراق، در آن به آمریکا جون نامه نوشتیم و گفتیم ما دربست غلط کردیم. در این موقع آگاهان کف کردند. یکی بیاید آگاهان را جمع کند.

 

محسن رضایی:  

در یکی از روزهای تابستان که آفتاب پشت ابرهای بهاری پنهان شده بود و مردم از سرما عرق می­کردند. پیرمردی رنجور و ناتوان پیکان مدل 59 خود را بر دوش گذاشته بود و سعی می کرد تا راه طولانی اینور جوی تا آن­ور جوی آّب را از روی پل چند صد کیلومتری جلوی خانه­اش بپیماید. او که در عنفوان جوانی در آخرین لحظات زندگیش به سر می­برد دست در جیب کرد و خرطوم فیلش را دور انگشتش پیچید و با صدای بلند شروع کرد به آرام نجوا کردن تصنیفی از علی دایی. پیرمرد که هنوز به وسط­های پل نرسیده بود از روی جوی آب جلوی خانه­اش رد شد و ماشین پیکانش را زمین گذاشت، در آن را باز کرد و سوار ماکسیمایش شد و تا سر کارش چهار نعل تازاند. تا جایی که عرق اسبش در آمد و شروع کرد به خانواده پیرمرد سلام دادن که پیرمرد هم در جواب دست روی سینه اش گذاشت و خم شد و بند پوتینش را بست و تفنگ را به دست گرفت و آماده رفتن به یک جبهه از هوای سردی که از طرف شمال غربی وارد فضای ایران شده بود، شد. پیرمرد در همین احوال بود که یکی از دوستانش را دید و او در گوشش گفت: شنیدی که محسن رضایی هم کاندیدای ریاست جمهوری شده است؟ پیرمرد نگاهی به متن بالا انداخت و گفت: این هم روش...

 


 

محمد رضا شهبازی دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 8:27 موضوع طنز | لینک ثابت


دماغ عوضی (طنز؟)

 

 

- یعنی هیچ راهی نداره جناب دکتر؟

- نخیر. دماغ ایشون انقدر دراز شده که دیگه قابل کنترل نیست.

- یعنی باید چی کار کنیم حالا؟

- گفتم که. ما اینجا شرایط درمان رو نداریم. ایشون باید برن یه جای مجهزتر.

*

 

پینوکیو داشت از پشت شیشه برای پدر ژپتو که اومده بود برای بدرقه، دست تکون می داد که اتوبوس راه افتاد. پینوکیو مشتش رو باز کرد و مطمئن شد که سکه­اش کف دستشه. سکه­ای که تمام دارایی پدر ژپتو بود و قرار بود کاری کنه تا پینوکیو تو شهر غریب، بی­پول نباشه.

 

-        خرج بی­خودی نکنی ها. الان تهران شلوغ پلوغه. نزدیک انتخاباته. ندزدن ازت.

 

پینوکیو داشت آخرین سفارشات پدر ژپتو رو مرور می­کرد که راننده داد زد:

 

-        آهای پسر رسیدیم. دماغت رو بکش عقب مردم می­خوان پیاده شن.

 

پینوکیو دو سه صندلی عقب رفت تا دماغش از جلوی در بره کنار. همه که پیاده شدن خودش هم به کمک آقای راننده و شاگردش پیاده شد. هنوز بقچه اش رو از شاگرد اتوبوس تحویل نگرفته بود که دستی رو روی شانه­اش احساس کرد. چرخید به سمت صاحب دست.

 

-        سلام پینوکیو جون. خوش آمدی.

-        تو اینجا چی کار میکنی؟

-        حالا اینها رو بی خیال. شنیدم که برای درمان اومدی تهران. گفتم بیام کمکت کنم که تنها نباشی تو شهر غریب.

 

تا پینوکیو بخواد بفهمه که چی شده، گربه نره دستش رو گرفته بود و کشیده بود سمت یه ماشین مدل بالا.

 

-        چه خبر از شهرمون.

-        هیچ. شما که رفتید اوضاع یه کم بهتر شد.

-        اتفاقا برای ما هم بهتر شد. اینجا کاسبیمون خیلی بهتره. راستی تو چی کار میکنی؟

 

پینوکیو که دماغش رو که از شیشه ماشین داده بود بیرون، نشون داد و گفت:

 

-        یه دروغ گفتم دماغم اینقدری شد. حالا هم اومدم دکتر دیگه.

-        بی خیال. تو تهران کسایی هستن که تو جلوشون خیلی هم راستگویی. راستی می­دونی که دکتر رفتن خرج داره؟

-        من پول دارم.

پینوکیو مشتش رو باز کرد و سکه رو نشون داد. صدای قهقهه گربه نره بلند شد.

-        پسر با این پول که ناخنت رو هم نمیتونی عمل کنی چه برسه به دماغ دو متریت.

-        ولی من همین رو دارم.

-        یه فکرایی برات می­کنم.

 

پینوکیو داشت به فکرایی که گربه نره می تونست براش بکنه، فکر می­کرد که ماشین ایستاد.

 

-        پیاده شو. اینجا همون جایی که پولت چند برابر میشه.

-        دوباره میخوای پولم رو بکاری. من نمی­دم.

 

گربه نره همین­ط­ور که داشت دست پینوکیو رو می­کشید گفت: چقدر تو خری. اینجا که از این کارها نمیکنن. راه­های راحت تری هم هست که دیگه حتی دستت هم خاکی نشه.

پینوکیو داشت با تعجب نگاه می­کرد.

 

-        اسم اینجا بانکه. اون هم یه بانک خصوصی. پولت رو میذاری اینجا و اونها چند برابرش رو بهت وام میدن.

-        چه جوری؟

-        کاری نداره که. با دلالی؛ مثلا تو بازار مسکن یا تیر آهن یا تخم مرغ. هرچی که پا بده.

دلالی؟ مسکن؟خصوصی؟ بانک؟... پینوکیو از کل جمله گربه نره فقط معنی تخم مرغ رو می­دونست؛ به همین خاطر هم سریع گفت: من تخم مرغ دوست دارم.

گربه نره خندید.

 

*

 

از بانک که اومدن بیرون پینوکیو گفت: من گشنمه.

-        چی دوست داری بخوریم؟

-        همون تخم مرغ خوبه.

-        اون که غذایی که تو  ستادِ.... می­دن . بیا بریم یه جایی که مامانیِ تخم مرغ رو بهت بدم.

 

گربه نره همینطور که بین ماشین­ها لایی می­کشید. شروع کرد به حرف زدن:

 

-        الان میریم پیش روباه مکار. تو یه ستاد انتخاباتی کار می­کنه. اونجا یه دلی از عزا در میاریم. به روباه مکار گفتم غذا برامون نگه داره...

-        میشه این صدای دالام دیمبو رو کم کنی؟

-        اِ... چرا؟ حال نمیکنی باهاش. ساسی مانکنه­­ها!!  اِندِ بچه های باحاله. دبیر کل حزب رپ خوناس. واسه خودش سیاستمداریه جون داداش. هرچند یه جورایی رقیبه.

 

ساسی؟ مانکن؟ رپ؟ حزب؟... پینوکیو بازهم فقط معنی داداش رو میدونست. گفت: من داداش ندارم.

گربه نره خندید.

 

*

 

گربه نره داشت تو گوشی داد می­زد:

-        پس کجایی تو؟

-        شرمنده من اومدم پایین. تو کجایی.

-        من جلو ستادم.

-        من هم اومدم پایین. اینجا مراسم سخنرانی داریم. یا بمونید بیام. یا بیاید پایین باهم بر می­گردیم.

گربه نره از عصبانیت قرمز شده بود. چند تا فحش داد.

-        حالا چرا پایین؟ ستاد که جردنه؟

-        خوب رای این بدبخت بیچاره­ها رو هم باید جمع کنیم دیگه. تیریپ مستضعف بزن و بیا. اینجا باید اینجوری رای جمع کرد.

-        اتفاقا یه مستضعفِ فابریک دارم برات.

 

پینوکیو همینطور که داشت به حرف های گربه نره گوش می­داد نگاهی به دماغش کرد. احساس کرد کوچکتر شده. گربه نره هنوز هم داشت با روباه مکار کل کل میکرد: «من هم موافقم. هدف وسیله رو توجیه میکنه. ما باید به قدرت برسیم. حالا که مردم از عدالت و انرژی هسته­ای دم میزنن، خوب ما هم میزنیم. کنتور که نداره. تا این ها بیان بفهمن پشت این یارو همون قبلیا هستند که نقاب زدند، ما رای اونها رو جمع کردیم. راستی آدرس رو یه بار دیگه بگو. نازی آباد...»

 

پینوکیو از حرف های گربه نره هیچ چیز نفهمید. به خاطر همین چیزی نگفت.

گربه نره خندید.

 

*

 

وقتی رسیدن که سخنرانی شروع شده بود. رفتن و وسط جمعیت نشستن. روباه مکار که اون ها رو دیده بود اومد و گفت:«سلام علیک بمونه برای بعد. چیه انقدر مهربون نشستید. یه کم راحت بشینید. جای سه چهار نفر رو پر کنید.»

 

-        این چیه بستی به مچت؟ این رو چرا انداختی گردنت؟

-        حالا بعدا می­گم.

 

روباه مکار اضافه کرد: پینوکیو جان یه لطفی کن بقچه­ات رو بچسبون به سینه­ات. سرت رو هم یه مقدار کج کن. این عکس رو هم بگیر دستت. بگیر بالا قربونت.»

این رو گفت و رفت پیش عکاس­ها و با دست پینوکیو رو به اونها نشون داد. بعد همینطور فلاش بود که زده می­شد.

 

«سفرهای استانی چه سودی داشته برای شهرستان­ها... ما الان در دنیا منزوی شدیم... اون یک میلیارد تومن چی شده...گشت ارشاد... به مردم آش میدن... غذا میدن تا بیان استقبال...کشور تو بحرانه... اگر من بیام...»

 

 پینوکیو دوید بیرون. یه نفس عمیق کشید.

-        چی شد؟ چرا اومدی بیرون.

 

پینوکیو شاید معنی همه اون حرفها رو نفهمیده بود؛ اما زل زد تو چشمهای روباه مکار و گفت: «گمشو بابا...»

 

*

 

پینوکیو رفت تو یه دستشویی عمومی تا آبی به دست و صورتش بزنه. یک­دفعه نگاهش افتاد به آینه. دست کشید به دماغش. کوچیک شده بود. خیلی کوچیک. طبیعیه طبیعی. یاد حرف گربه نره افتاد: «تو تهرا کسایی هستن که تو جلوشون خیلی هم راستگویی»

 

 


 

محمد رضا شهبازی یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 9:24 موضوع طنز | لینک ثابت


گفت پدرت را در می آورند

 

گفتاری از دکتر احمدی نژاد

 

گفت گزارش را بنویس ، ولی اسمت را ننویس

چرایی تغییرهای ساختاری در سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور

 

  « من خواهش می کنم خوب این را دقت کنید. ما یک مجموعۀ دولت داریم. این مجموعۀ دولت و حکومت یعنی بالاتر از دولت به معنی قوۀ مجریه ،یک نقطۀ کانونی و مغز متفکر دارد. این نقطۀ کانونی و مغز متفکر سازمان مدیریت و برنامه ریزی نام دارد.قبلا سازمان برنامه و بودجه بود. من نمی خواهم بگویم این از کی شکل گرفت، چگونه شکل گرفت و برای چه شکل گرفت و ساختارهایش چگونه است. گذشته را نمی خواهم بگویم ، ولی همین مقدار بدانید که تمام دلسوزان اجرایی کشور ، چه در قوۀ مجریه ، چه در قوۀ مقننه و چه در قوۀ قضاییه در طول 27 سال فریادشان از چرخه ها و ساختارهای درونی سازمان مدیریت (بلند) بوده است.

یک موجودی طی چهل پنجاه سال شکل گرفته که خروجیش همین وضع کشور است. یعنی شما وضع کشور را ببینید. بالاخره یکی از عوامل اصلی آن سازمان مدیریت است. نه آدم ها ، من می گویم آدم های خوبی هستند و اصلا با آدم ها کاری ندارم ، اگرچه اندیشۀ بعضی آدم ها مورد سؤال و بحث ما هست ، اما آن مجموعه ، شیوۀ چرخش کار و اقدام و اختیاراتی که به مرور برای خودش جمع کرده  و یک مجموعۀ بسیار بزرگ شده و اعمال می کند و بالاخره بعضی از آن داخل استفاده می کنند. این یکی از عوامل اصلی است که برنامه های ما برنامه های انقلابی ، عدالت محور و تحولی تنظیم نمی شود.

باز می گویم آدم ها خیلی خوبند وزحمت می کشند ، ولی آن ساختار این طوری است. 25 سال است که ایجاد تحول در ساختار سازمان مدیریت در دستور کار نظام قرار دارد. همۀ دولت های قبلی خواسته اند و نشده است . حداقل با یکی از رؤسای جمهوری قبلی که من خودم صحبت کرده ام. من می خواستم گزارش بدهم ، ایشان گفت گزارش را بنویس ، ولی اسمت را ننویس چون اینها بفهمند ، پدرت را در می آورند. یعنی معلوم است خود ایشان هم از این وضع ناراضی است. موضوعش مهم است. فرد مهم نیست.

بنده از سال 74 روی ساختار سازمان مدیریت مطالعه و بررسی و فکر کرده ام و صدها ساعت مناظره ، سؤال و جواب و پرسش و پاسخ با آدم های گوناگون ، با تیپ های گوناگون. و یکی از برنامه هایی که در زمان انتخابات در مجامع گوناگون اعلام کردم ، تحول در ساختار سازمان مدیریت بود و این را با برادر عزیزی که مسئول آنجا شد ، شرط کردم. گفتم شما می روید ، باید این چند کار به عنوان مقدمۀ تحول انجام بشود. در این یک سال هم بالاخره فراز و نشیب ها و چه و چه ، وآن برادر عزیزمان هم دوباره آن حرف ها را تجربه کردند و بالاخره شروع کردیم به انجام این تحول.

یک دفعه دادو بیداد به راه افتاد که همۀ کشور از بین رفت. کجا از بین رفت ؟ من به شما بگویم بسیاری از این سازمان های دولتی اگر تعطیلاتشان سه ما بشود و به خانه هایشان بروند ، اتفاق خیلی مهمی در کشور نمی افتد. دلیل آن را برایتان بگویم ؟ حالا باز می گویند چرا ما را می کوبی ؟ پارسال که انتخابات بود ، یکی دو ماه قبل از آن ، نصف دولت را تعطیل کردند و به استان ها رفتند و ستاد انتخاباتی زدند. اگر بنا بود که رفتن اینها اثری در سیستم اجرایی داشته باشد که نمی رفتند. معلوم بود که اثری ندارد. نه اینکه هیچ اثری ندارد. اگر دستگاهی دنبال تحول نباشد ، یک مدیری یک ماه می گذارد و به مکه می رود. خب اگر یک ماه تو نبودی و اتفاقی نیفتاد ، در12 ماه هم اتفاقی نمی افتد. »


 

محمد رضا شهبازی چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت


پشت نقاب چه خبر است؟! (یا در ستایش شرم)

سلام. مطلب زیر بخشی از یک مقاله خواندنی از آقای روانبخش است که حیفم آمد شما نخوانید. اگر چه  کمی طولانیست اما به زحمتش می ارزد. شاید نگاهی که در زیر به تاریخ شده است کمی یادمان بیاورد از کجا به کجا رسیده ایم و نعمت امروز رابیشتر شکر  کنیم. مخصوصا حالا که همان جزیان و تفکر پشت کس دیگری قرار گرفته اند.

 

         آقای خاتمی:

  • «توسعه به طوري كه امروز مورد نظر است، امري غربي است و داراي مفهومي‌است كه مردمان آن سامان از اين كلمه اراده مي‌كنند و اگر مراد از توسعه، همين باشد، چاره¬اي نيست جز اين كه خواستاران آن به تمدن جديد متمدن شوند. يعني توسعه به معناي امروزش ميوه و يا شاخ و برگ درخت تمدن جديد است، اگر آن تمدن آمده توسعه هم خواهد آمد و به اين معنا سخن كساني كه مي‌گويند ابتدا بايد «خِرد» غربي را پذيرفت تا توسعه بيايد، سخن بيراهي نيست و اين سخن را كامل كنم كه علا‌وه بر خِرد و بينش غربي بايد منش غربي متناسب با اين بينش را نيز پذيرفت.» (سلام 3/2/75)
  • « امروز به جرات مي‌توان گفت در زندگي قومي‌كه عزم تعالي و پويايي كرده است هيچ تحول كارساز پديد نخواهد آمد، مگر آن كه از متن تمدن غرب بگذرد و شرط دگرگوني اساسي، آشنايي با تمدن غرب و لمس روح آن يعني «تجدد» است. كساني كه با اين روح آشنا نيستند هرگز به پديد آوردن دگرگوني سودمند در زندگي خود توانا نيستند. باري! شرط تحول اساسي گذر از تمدن غربي است و مراد از آشنايي با مباني  تفكر و تمدن جديد است كه در پس مظاهر آن نهفته است و سوگمندانه اقوامي‌نظير ما هنوز از آن محروم هستيم!» (روزنامه سلام 3/2/75)
  • «شما براي‌ اين‌كه‌ بتوانيد پيشرفت‌ بكنيد، راهي‌ جز راه‌ غرب‌ نداريد و راه‌ غرب‌ يعني‌ پذيرش‌ خِرد غربي»(آريا 28/6/78)
  • «امريكا وآمريكايي‌ها برايم فوقالعاده جالبند». (لوموند 24/9/1998)


حال برای مشخص شدن بیشتر میزان انحراف این نوع دیدگاه از جریان اسلام و انقلاب و خط امام(ره) و مقام معظم رهبری به گوشه ای از فرمایشات این بزرگواران در این باره توجه بفرمایید:

  • «متاسفانه در برخي اوقات گذشته، مي‌ديديم كه بعضي از كساني كه مرتبط با مسؤولين بودند يا حتي خودشان مسؤول يك بخش بودند، كانه از گفتمان انقلاب در مقابل ديگران شرمنده‌اند و خجالت مي‌كشيدند كه حقايق انقلاب را بر زبان جاري كنند يا آن‌ها را پي‌گيري كنند يا به آن‌ها اهميت بدهند! اين براي يك جامعه خيلي بلاي بزرگي است.»...  «روند غرب‌باوري و غرب‌زدگي را كه متأسفانه داشت در بدنه مجموعه‌هاي دولتي نفوذ مي‌كرد، متوقف كرديد؛ اين چيز مهمي است. حالا يك عده‌اي در جامعه، ممكن است به هر دليلي شيفته‌ يك تمدني يا يك كشوري باشند؛ اما اين وقتي به بدنه‌ مديران انقلاب و مجموعه‌هاي انقلاب نفوذ مي‌كند، چيز خيلي خطرناكي مي‌شود. اين ديده مي‌شد؛ خب، جلويش گرفته شد.» (مقام معظم رهبری در دیدار با اعضای دولت نهم)


امام (ره) نيز غرب باوري را عامل همه بد بختي‌ها دانسته مي‌فرمودند:

  • «اين غرب يا شرق كه سلطه پيدا كرده است بر همه ممالك اسلامي، مهمش اين سلطه فرهنگي بوده است. در آن مراكز تربيت مي‌شدند بچه‌هاي ما به تربيت‌هايي كه وقتي كه از دانشگاه‌ها بيرون مي‌آمدند طرفدار غرب يا طرفدار شرق بودند. همين جوان‌هايي كه شما ملاحظه مي‌كنيد كه الا‌ن يا براي چين يا براي شوروي يا براي امريكا در ممالك مختلف فعاليت مي‌كنند، و الا‌ن در ايران خصوصاً [فعاليت‌] مي‌كنند، اين‌ها بسيارشان از همين دانشگاه‌ها بيرون آمده‌اند، يعني با اين تربيت بيرون آمده‌اند كه خودتان چيزي نيستيد! عمال آن‌ها، چه آن‌هايي كه قلم فرسايي مي‌كردند و غربزده بودند، و چه آن‌هايي كه در مدارس ما مشغول تربيت بودند، اين‌ها همه اين معنا را متفق الكلمه بودند كه ما خودمان ازمان چيزي نمي‌آيد! ما بايد دنباله غرب باشيم، يا دنباله شرق باشيم. مصيبت بزرگ براي مسلمين همين فرهنگي است كه در بين مسلمين رواج پيدا كرده و جوان‌هاي ما را مي‌كشاند يا به آن طرف يا به آن طرف.» ( صحيفه نور، ج12‌، ص319) از اين رو ايشان خواهان كنار گذاشتن اين گونه افراد از صحنه مديريتي انقلاب شدند و فرمودند: « اين غرب زده‌ها را كنار بگذارند. يكي‌شان رفت، باقي هم بروند. روشنفكرها هم، روشنفكرهاي اسلامي روشنفكرهاي وارداتي را كنار بزنند. غربزده‌ها را كنار بگذارند؛ عده‌شان خيلي زياد هم نيست، اما فضولي‌شان زياد است؛ عده زياد نيست، ادعايشان زياد است! خود قشر روشنفكر متعهد اسلامي ‌براي خاطر خدا، براي خاطر اسلام، براي خاطر استقلال كشور، براي خاطر حفظ آزادي، اين روشنفكر متعهد اسلامي، آن‌هايي را كه در بينشان پيدا مي‌شود كه نق مي‌زنند و مي‌خواهند نگذارند كارها پيش برود، اين‌ها را كنار بزنند (صحيفه نور، ج8‌، ص: 177)
    «مسلمان‌ها بايد خودشان را پيدا كنند؛ يعني بفهمند كه خودشان يك فرهنگي دارند، خودشان يك كشوري دارند، خودشان يك شخصيتي دارند. اين كه در ذهن جوان‌هاي ما كرده‌اند كه بايد مثلا‌ً فلان مكتب در اين‌جا پياده بشود، مكاتب شما چيزي نيستند، اين‌ها همين تعليماتي است كه ابرقدرت‌ها در ايران پياده كرده‌اند. آن‌ها يك همچو فرهنگي را براي ما درست كردند كه ما از خودمان بي خود بشويم و آن‌ها تمام چيزي كه ما داريم و حيثيتي كه ما داريم ببرند. بايد ما برگرديم به حال اول اسلام، بايد مسلمين برگردند به همان حال كه با جمعيت كم غلبه كردند بر همه قدرت‌ها»(همان، ج12، ص322)

*****

آقای خاتمی بنا به دليل شيفتگي به فرهنگ غرب، همراه با قافله غرب زدگان، اصالت را به اعلاميه حقوق بشر داده، خواهان اسلامي‌هستند كه با ليبراليزم و اعلاميه حقوق بشر سازگار باشد و در صورت تعارض، حقوق بشر را بر اسلام مقدم مي‌دارند!!
او در اولين سالگرد دوم خرداد در دانشگاه تهران در جمع طرفداران خود كه شامل نهضت آزادي‌های حاضر در جلسه هم می¬شدند، ‌اظهار داشت:

  • «اگر دين هم در برابر آزادي قرار بگيرد اين دين است كه بايد محدود شود نه آزادي»

او قبلا نيز بر همين اساس، گفته بود:

  • «دين براي آنكه بماند بايد تغيير كند»


 وي در اظهارات خود در ديدار با زنان حزب مشاركت به بررسي «جايگاه زن در قرآن» پرداخته مي‌گويد:

  • «اين سخن عبدالكريم سروش و مجتهد شبستري كه وحي الهام بر پيامبر بوده و ماهيت قرآن بر ما آشكار نيست و نمي‌توان به آن استناد كرد درست است...! در حال حاضر مطالب قرآن با برخي دريافت‌هاي بشري سازگار نيست؛ چرا كه احكام آن متناسب با زندگي قبيله‌اي است و اگر بپذيريم احكام كتاب آسماني مسلمانان قطعي و جاودانه است، بايد بگوييم كه زندگي مورد نظر اسلام زندگي قبيله‌اي است!» (كيهان، 12/6/87، ص2، يادداشت روز)

چندي پيش در دوره حاكميت اصلاح طلبان، ‌‌آقاي‌ خاتمي، در ديدار با محقق‌ گرانمايه‌ آقاي‌ رحيم‌پور ازغدي‌ اظهار داشته‌ بود:

  • «در زمان‌ حاضر، تنها مكتب‌ رايج‌ دنيا ليبراليزم‌ دموكراتيك‌ است»

 بر اساس اين مبنا است كه به هنگام تعارض دين و آزادي، معتقد است كه دين بايد محدود شود نه آزادي! و حتي اگر لازم شد بايد دين را كنار گذاشت و می گوید:

  • «بنده معتقدم كه دين براي آن كه بماند نبايد آن را محصور در يك برداشت خاصي كرد. طبع بشر چنين است كه اگر دين يا هر نهاد ديگري را وافي به مقصود نيافت يا آن را كنار گذارد و يا برداشت تازه از آن خواهد داشت و اين امري است كه در تاريخ رخ داده و باز هم رخ خواهد داد.» (صبح امروز،21/9/78) 

 روزنامه صبح امروز متعلق به حجاريان از ضرورت آزادي جنسي، مثل هم جنس بازي سخن به ميان آورده، می-نویسد:

  • «دامنه تساهل، امور جنسي و هم جنس بازي را نيز فرا مي‌گيرد، اين امور مردود است ولي نبايد ممنوع باشد»(12/8/78، ص8)


و حجاب نيز در نظر آقاي خاتمي اینگونه تفسير مي‌شود:

  • «اگر حجاب و پوشش مانع حضور زن و بروز شخصيت زن شود قطعا مضر است.»(همبستگي، 16/8/79 ص2، مصاحبه با شبكه ان اچ كي)


اين همان افكار انحرافي استاد اعظم ايشان است كه در مجلس پنجم او را ملا صدراي زمان معرفي مي‌كند! و مي‌گويد آيندگان به عظمت وي پي خواهند برد! آقاي سروش ضمن معرفي كردن حكومت تركيه به عنوان الگو مي‌نويسد:

  • « حكومت ديني جلوي رشد علمي را مي‌گيرد. درنظام لاييك تركيه، روحيه علم جويي و حقيقت طلبي بهتر رشد كرده است، زيرا آن‌جا ارزش‌هاي ديني را با علم مخلوط نكرده است. (روزنامه نشاط، خرداد78)

 و جالب اين كه هنوز هم بر اساس نقل آقاي عطريان فر، آقاي خاتمي براي دور آينده مي‌خواهد از مدل تركيه بهره گيرد.(ويژه نامه اعتماد ملي،12/11/87، ص16)

****

 انفعال در سياست خارجي در قالب سياست تنش زدايي!
درست در شرايطي كه دشمن در قالب سياست‌هاي تجاوزگرايانه و زياده خواهانه اش به دنبال باجگيري از ملت ايران بود و هر روز در مقابل ما شاخ و شانه مي‌كشيد، آقاي خاتمي با اتخاذ سياست تنشزدايي و گفت و گوي تمدن‌ها آب به آسياب آن‌ها مي‌ريخت و این رویه تا آنجا پیش رفت که آن نامه ذلت بار براي بوش فرستاده شد كه در آن اعلام آمادگي براي دست بر داشتن از حمايت‌هاي ايران از مردم فلسطين و كمك براي خلع سلاح حزب ا... نيز پيشنهاد شده بود! و در همين حال كه در قالب اعتماد سازي، بيش از دو سال فناوري ايران به تعليق در آورد، كشورمان به عنوان محور شرارت شناخته شد! در همين راستا، نمايندگان هم فكر آقاي خاتمي در مجلس ششم با نوشتن نامه اي ننگين به رهبري از ايشان خواستند تا معظم له نيز به صف آن‌ها بپيوندند! در اين نامه آمده بود:

  • «شايد در صفحات تاريخ پرفراز و نشيب معاصر ايران هيچ زماني را به حساسيت امروز نتوان يافت، تنها با تسامح  مي‌توان وضعيت ايران را در زمان اشغال در جنگ جهاني دوم و يا پيش از پذيرش قطعنامه 598 با وضع كنوني قابل مقايسه دانست كه در اولي با قطع هرگونه اميد در داخل،‌ عامل خارجي سرنوشت كشور را رقم زد و در برههِ دوم، دور انديشي و اراده و تدبير حضرت امام خميني و اتكاي به مردم كشور را نجات داد؛ اما شايد دوره كنوني از اين لحاظ بي مانند باشد كه شكاف‌هاي سياسي و اجتماعي با تهديد خارجي و برنامه آشكار دولت ايالا‌ت متحده آمريكا به عنوان قدرتي كه در برابر خود مانعي نمي‌بيند، براي تغيير نقشه ژئوپولتيك منطقه هم‌زمان شده و نظام ناچار به كنش و واكنش در برابر اين برنامه است...”


 القاكنندگان نااميدي و ترس در دل مردم، در ادامه نوشته‌اند:

  • “اگر جام زهري بايد نوشيد، قبل از آن‌كه كيان نظام و مهم‌تر از آن استقلا‌ل و تماميت ارضي كشور در مخاطره قرار گيرد بايد نوشيده شود و بي‌ترديد اين برخورد خردمندانه و متواضعانه از سوي ملت با همان پاداشي مواجه مي‌شود كه امام عزيز راحل روبه‌رو شد. اين اقدام؛ نشانهِ تدبير، دورانديشي، مصلحت‌جويي و خيرخواهي و توفيق الهي است.”(حيات نو، به نقل از كتاب وسوسه شيطاني)


حضرت آیت ا... خامنه ای، خلف صالح حضرت امام(ره) در مورد سياست و اقدامات انفعالي دولت اصلا‌حات در برابر آمريكا و موضوع محور شرارت خواندن ايران فرمودند:

  • “شعارهايي درست مي‌كنند، ايران را در محور شرارت گذاشته‌اند، فلا‌ن كارها را بكنيم تا ما را از محور شرارت بردارند! اين شد حرف؟! غلط كردند گذاشتند كه حالا‌ بخواهند بردارند. دوباره هر وقت لا‌زم شد، ما را در محور شرارت مي‌گذارند.”


 معظم‌له با يادآوري قسمتي از تاريخ پادشاهان صفوي و عقب‌نشيني‌هاي شرم‌آور آن‌ها فرمودند:

  • “اگر شاه سلطان‌حسين صفوي به جاي اين‌كه دروازه‌هاي اصفهان را به روي مهاجمان باز مي‌كرد و بعد از ورود مهاجمان هم به دست خودش، تاج شاهي را روي سرشان مي‌گذاشت، فكر مي‌كرد كه اگر به فكر خودم هستم، يك جان بيش‌تر ندارم و اين‌قدر هم عمر كرده‌ام، مگر ديگر چقدر عمر خواهم كرد؟ اگر به فكر مردم هستم، كه در صورت تسليم‌كردن شهر اصفهان، بلا‌يي بر سر مردم خواهد آمد كه از بلا‌يي كه در صورت جنگيدن با مهاجمان بر سرشان مي‌آيد كم‌تر نيست، هرگز شهر را تسليم نمي‌كرد. تاريخ اصفهان را نگاه كنيد. بعد از آن‌كه مهاجمان وارد اصفهان، كاشان مناطق مركزي ايران، فارس و مناطق ديگري شدند چه بلا‌يي بر سر مردم ايران آوردند و پس از تسليم‌شدن مردم چه كشتاري  كردند. مهاجمان نگفتند چون خودتان تسليم شديد، پاداشتان اين است كه همه‌تان در امن و امان زندگي كنيد.”(آخرين  سخنراني معظم‌له در جمع نمايندگان مجلس ششم)


معظم له در باره خطر بازگشت اين نوع تفكر در جمع  دانشجويان علم وصنعت فرمودند:

  • “درمقابل دشمن اگر مسؤولين كشور احساس رعب و خوف بكنند، بر سر ملت بلاهاي بزرگ خواهد آمد. آن ملتهائي كه ذليل و مقهور دست دشمن شدند، عمده‌ علت اين بود كه مسؤولان - پيشروان قافله‌ ملت - شجاعت و اعتماد به نفس لازم را نداشتند. گاهي در بين آحاد مردم عناصر مؤمن، فعال، فداكار، آماده‌ به جانبازي هستند، منتها مسؤولين و روِسا وقتي خودشان اين آمادگي را ندارند، نيروهاي آن‌ها هم از بين مي‌رود و اين ظرفيت هم نابود مي‌شود. آن روزي كه شهر اصفهان در دوره‌ شاه سلطان حسين مورد غارت قرار گرفت و مردم قتل عام شدند و حكومت باعظمت صفوي نابود شد، خيلي از افراد غيور بودند كه حاضر بودند مبارزه و مقاومت كنند؛ اما شاه سلطان حسين ضعيف بود. اگر جمهوري اسلامي دچار شاه سلطان حسين‌ها بشود، دچار مديران و مسؤولاني بشود كه جرات و جسارت ندارند؛ در خود احساس قدرت نمي‌كنند، در مردم خودشان احساس توانائي و قدرت نمي¬كنند، كار جمهوري اسلامي تمام خواهد بود.”ایشان در جمع اعضاي هيات دولت نهم نیز فرمودند: “ يك وقت هست كه زورگويان بين‌المللي مي‌آيند و مي‌گويند كه آقا شما فلان كار را كرده‌ايد و ما رفع و رجوع مي‌كنيم و نه وا...، نه با...؛ ولي يك وقت هست كه تهاجمش، تهاجم زورگويانه است؛ بهترين دفاع در چنين مواقعي هجوم است. زورگويان بين‌المللي، نقاط ضعف زيادي دارند: جنايت مي‌كنند، فساد مي‌كنند، به حقوق بشر تجاوز ميكنند، به حقوق ملت‌ها تعدي مي‌كنند، انسان‌ها را لگدمال مي‌كنند و همه‌ كارهاي زشت را انجام مي‌دهند؛ آخر هم طلبکار همه‌اند! خب، نقاط ضعفشان، با حالت تهاجمي و با حالت طلبكاري، گفته و بيان بشود. اين‌جور نيست كه ما براي تهاجمات سياسي بين‌المللي، بخواهيم پاسخ پيدا كنيم. يك وقتي از بنده - سالهاي اوايل - ميپرسيدند كه آقا، شما در مقابل اين حرف چه جوابي داريد؟ مي‌گفتم ما جواب نداريم؛ ما ادعا داريم و مدعي اينها هستيم؛ در قضيه‌ زن مدعي هستيم؛ در قضيه‌ حقوق بشر مدعي هستيم؛ در قضاياي حقوق اساسي انسانها مدعي هستيم. ما مدعي اينها هستيم؛ ما در مقام پاسخگويي نيستيم. چرا بايد سؤال بكنند تا كسي مجبور باشد پاسخ بدهد؟ آنها بي‌جا مي‌كنند سؤال و ادعا مي¬كنند. اين روحيه، روحيه‌ خوبي است؛ روحيه‌ انقلاب اين است؛ اين است كه حقيقت را روشن و درخشان مي‌كند”.


واقعا آدم باورش نمی شود که روزگاری در این مملکت چنین حرف هایی از طرف مسئولین درجه یک اجرایی کشور گفته میشده است. رجوع به تاریخ همیشه سودمند است.


 

محمد رضا شهبازی یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting