- یعنی هیچ راهی نداره جناب دکتر؟
- نخیر. دماغ ایشون انقدر دراز شده که دیگه قابل کنترل نیست.
- یعنی باید چی کار کنیم حالا؟
- گفتم که. ما اینجا شرایط درمان رو نداریم. ایشون باید برن یه جای مجهزتر.
*
پینوکیو داشت از پشت شیشه برای پدر ژپتو که اومده بود برای بدرقه، دست تکون می داد که اتوبوس راه افتاد. پینوکیو مشتش رو باز کرد و مطمئن شد که سکهاش کف دستشه. سکهای که تمام دارایی پدر ژپتو بود و قرار بود کاری کنه تا پینوکیو تو شهر غریب، بیپول نباشه.
- خرج بیخودی نکنی ها. الان تهران شلوغ پلوغه. نزدیک انتخاباته. ندزدن ازت.
پینوکیو داشت آخرین سفارشات پدر ژپتو رو مرور میکرد که راننده داد زد:
- آهای پسر رسیدیم. دماغت رو بکش عقب مردم میخوان پیاده شن.
پینوکیو دو سه صندلی عقب رفت تا دماغش از جلوی در بره کنار. همه که پیاده شدن خودش هم به کمک آقای راننده و شاگردش پیاده شد. هنوز بقچه اش رو از شاگرد اتوبوس تحویل نگرفته بود که دستی رو روی شانهاش احساس کرد. چرخید به سمت صاحب دست.
- سلام پینوکیو جون. خوش آمدی.
- تو اینجا چی کار میکنی؟
- حالا اینها رو بی خیال. شنیدم که برای درمان اومدی تهران. گفتم بیام کمکت کنم که تنها نباشی تو شهر غریب.
تا پینوکیو بخواد بفهمه که چی شده، گربه نره دستش رو گرفته بود و کشیده بود سمت یه ماشین مدل بالا.
- چه خبر از شهرمون.
- هیچ. شما که رفتید اوضاع یه کم بهتر شد.
- اتفاقا برای ما هم بهتر شد. اینجا کاسبیمون خیلی بهتره. راستی تو چی کار میکنی؟
پینوکیو که دماغش رو که از شیشه ماشین داده بود بیرون، نشون داد و گفت:
- یه دروغ گفتم دماغم اینقدری شد. حالا هم اومدم دکتر دیگه.
- بی خیال. تو تهران کسایی هستن که تو جلوشون خیلی هم راستگویی. راستی میدونی که دکتر رفتن خرج داره؟
- من پول دارم.
پینوکیو مشتش رو باز کرد و سکه رو نشون داد. صدای قهقهه گربه نره بلند شد.
- پسر با این پول که ناخنت رو هم نمیتونی عمل کنی چه برسه به دماغ دو متریت.
- ولی من همین رو دارم.
- یه فکرایی برات میکنم.
پینوکیو داشت به فکرایی که گربه نره می تونست براش بکنه، فکر میکرد که ماشین ایستاد.
- پیاده شو. اینجا همون جایی که پولت چند برابر میشه.
- دوباره میخوای پولم رو بکاری. من نمیدم.
گربه نره همینطور که داشت دست پینوکیو رو میکشید گفت: چقدر تو خری. اینجا که از این کارها نمیکنن. راههای راحت تری هم هست که دیگه حتی دستت هم خاکی نشه.
پینوکیو داشت با تعجب نگاه میکرد.
- اسم اینجا بانکه. اون هم یه بانک خصوصی. پولت رو میذاری اینجا و اونها چند برابرش رو بهت وام میدن.
- چه جوری؟
- کاری نداره که. با دلالی؛ مثلا تو بازار مسکن یا تیر آهن یا تخم مرغ. هرچی که پا بده.
دلالی؟ مسکن؟خصوصی؟ بانک؟... پینوکیو از کل جمله گربه نره فقط معنی تخم مرغ رو میدونست؛ به همین خاطر هم سریع گفت: من تخم مرغ دوست دارم.
گربه نره خندید.
*
از بانک که اومدن بیرون پینوکیو گفت: من گشنمه.
- چی دوست داری بخوریم؟
- همون تخم مرغ خوبه.
- اون که غذایی که تو ستادِ.... میدن . بیا بریم یه جایی که مامانیِ تخم مرغ رو بهت بدم.
گربه نره همینطور که بین ماشینها لایی میکشید. شروع کرد به حرف زدن:
- الان میریم پیش روباه مکار. تو یه ستاد انتخاباتی کار میکنه. اونجا یه دلی از عزا در میاریم. به روباه مکار گفتم غذا برامون نگه داره...
- میشه این صدای دالام دیمبو رو کم کنی؟
- اِ... چرا؟ حال نمیکنی باهاش. ساسی مانکنهها!! اِندِ بچه های باحاله. دبیر کل حزب رپ خوناس. واسه خودش سیاستمداریه جون داداش. هرچند یه جورایی رقیبه.
ساسی؟ مانکن؟ رپ؟ حزب؟... پینوکیو بازهم فقط معنی داداش رو میدونست. گفت: من داداش ندارم.
گربه نره خندید.
*
گربه نره داشت تو گوشی داد میزد:
- پس کجایی تو؟
- شرمنده من اومدم پایین. تو کجایی.
- من جلو ستادم.
- من هم اومدم پایین. اینجا مراسم سخنرانی داریم. یا بمونید بیام. یا بیاید پایین باهم بر میگردیم.
گربه نره از عصبانیت قرمز شده بود. چند تا فحش داد.
- حالا چرا پایین؟ ستاد که جردنه؟
- خوب رای این بدبخت بیچارهها رو هم باید جمع کنیم دیگه. تیریپ مستضعف بزن و بیا. اینجا باید اینجوری رای جمع کرد.
- اتفاقا یه مستضعفِ فابریک دارم برات.
پینوکیو همینطور که داشت به حرف های گربه نره گوش میداد نگاهی به دماغش کرد. احساس کرد کوچکتر شده. گربه نره هنوز هم داشت با روباه مکار کل کل میکرد: «من هم موافقم. هدف وسیله رو توجیه میکنه. ما باید به قدرت برسیم. حالا که مردم از عدالت و انرژی هستهای دم میزنن، خوب ما هم میزنیم. کنتور که نداره. تا این ها بیان بفهمن پشت این یارو همون قبلیا هستند که نقاب زدند، ما رای اونها رو جمع کردیم. راستی آدرس رو یه بار دیگه بگو. نازی آباد...»
پینوکیو از حرف های گربه نره هیچ چیز نفهمید. به خاطر همین چیزی نگفت.
گربه نره خندید.
*
وقتی رسیدن که سخنرانی شروع شده بود. رفتن و وسط جمعیت نشستن. روباه مکار که اون ها رو دیده بود اومد و گفت:«سلام علیک بمونه برای بعد. چیه انقدر مهربون نشستید. یه کم راحت بشینید. جای سه چهار نفر رو پر کنید.»
- این چیه بستی به مچت؟ این رو چرا انداختی گردنت؟
- حالا بعدا میگم.
روباه مکار اضافه کرد: پینوکیو جان یه لطفی کن بقچهات رو بچسبون به سینهات. سرت رو هم یه مقدار کج کن. این عکس رو هم بگیر دستت. بگیر بالا قربونت.»
این رو گفت و رفت پیش عکاسها و با دست پینوکیو رو به اونها نشون داد. بعد همینطور فلاش بود که زده میشد.
«سفرهای استانی چه سودی داشته برای شهرستانها... ما الان در دنیا منزوی شدیم... اون یک میلیارد تومن چی شده...گشت ارشاد... به مردم آش میدن... غذا میدن تا بیان استقبال...کشور تو بحرانه... اگر من بیام...»
پینوکیو دوید بیرون. یه نفس عمیق کشید.
- چی شد؟ چرا اومدی بیرون.
پینوکیو شاید معنی همه اون حرفها رو نفهمیده بود؛ اما زل زد تو چشمهای روباه مکار و گفت: «گمشو بابا...»
*
پینوکیو رفت تو یه دستشویی عمومی تا آبی به دست و صورتش بزنه. یکدفعه نگاهش افتاد به آینه. دست کشید به دماغش. کوچیک شده بود. خیلی کوچیک. طبیعیه طبیعی. یاد حرف گربه نره افتاد: «تو تهرا کسایی هستن که تو جلوشون خیلی هم راستگویی»
محمد رضا شهبازی یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 9:24 موضوع طنز | لینک ثابت
درباره وبلاگ

در باره حقیر
اگر امروز شانزدهم خردادماه باشد، آنوقت میشود گفت: بنده به سال 1365 در چنین روزی از مادر زاده شدم(چند سال است که مردم از مادر زاده میشوند!). دوران کودکی را در آغوش این و آن گذراندم و تا جایی رشد کردم که دیگر یک نفر نمی توانست مرا به تنهایی در آغوش بگیرد. در این زمان بود که به فکر مدرسه رفتن افتادم. کلاس اول رادر اسلامشهر خواندم یکی از جنوبی ترین مناطق استان تهران. بعد پیشرفت کردیم و به یاخچی آباد آمدیم. یکی از جنوبی ترین مناطق شهر تهران.
دکتر ها خونریزی سرم را به علت تیز بودن هوشم تشخیص دادند و مرا روانه مدرسه تیزهوشان کردند. در تمام مدت هفت سالی که در تیزهوشان بودم صدای خنده دکترها و گریه معلمان به گوش میرسید. از آنجا که مدرسه تیزهوشان محل درس خواندن است، من تا جایی که توانستم درس نخواندم. این درس نخواندن و نفرت من از مهندسی و علاقه وافر من به هنر و نوشتن و فیلم و ... باعث شد تا رشته مهندسی معدن را انتخاب کنم. و این در حالی بود بعضی ها هنوز هم می خندیدند. اتفاقا من هم چند بار خندیدم.
از آن روز تا به حال در چند نشریه نوشته ام . کلی آدم را سر کار گذاشته ام. کلی آدم را دست انداخته ام. باعث شدم تا آنها که سر کار رفته اند به آنها که دست انداخته شده اند، بخندند. و حالا سعی دارم شما را سر کار بگذارم تا شما هم بخندید. هر هر هر... راستی من موفق شدم عید امسال(1387) خانواده ای را گول زده و داماد آنها بشوم.
فهرست اصلی
موضوعات مطالب
دوستان
حضرت آقا
دکتر احمدی نژاد
جعفر فرجي
سجاد صفار هرندی
حامد طالبی
امیر حسین ثابتی
مصطفي نمازيان
صادق لطفی زاده
ناصر نادری
علیرضا فاطمی!
ابراهیم محمدی
حامد محمودی
حامد سهرابی
مطالب قبلی
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
POWERED BY