تلفن،پیام، اس ام اس، سیروس کجایی؟
تهران، خطر، پلیس، بگیر و ببند، نیایی
هشدار، آه ، فغان، احمدی نژاد
عشوه، سکوت، ترس، دستگاه قضایی
خواهش، سکوت، سجده، تفهیم اتهام
بازی، تئاتر، فیلم، محاکمه سرپایی!
سوراخ، آب ،مورچه، پروا و اضطراب
مجمع، فشار، قاضی، آخر رهایی
امت، امام، راه، با صبر و حوصله
لبریز، صبر، کاسه، اعدام صحرایی
قرآن، خدا، رسول، معاد و محاسبه
حاجی، بلر، حسن، زمان رسوایی
فکری شده ای که دیگر آزاد شدی
حاجی شده شیرین و تو فرهاد شدی
فرداست که پرچمی شوی بر سر دار
تو هی چپ و راست از وزش باد شوی
مرز باطل و حق، چقدر باریک است
گویا که درون محکمه تاریک است
هر متهمی وقت خروج می خندد
این محکمه است یا که اینجا سیرک است!
صد شکر که جرم و گنه و چیزی نیست!
در دست کسی اسلحه و تیزی نیست!
نه مفسد اقتصادی و خائن هست!
هم رسم اداره پول زیرمیزی نیست!
دیدید که حضرت اجل تبرئه شد؟
چون شیر و پلنگ خارج از محکمه شد
...یکدفعه چرا روز، چنین شد تاریک؟
گویا که کلاه بر سر ما همه شد!
you have a messag گوشیت را بردار:
"هستم سولانا، منتظرم سر قرار
اسناد و مدارک به گمانم باقیست
در اسرع وقت زود بردار و بیار"
نوشته شده توسط محمد رضا شهبازی در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 14:15 موضوع طنز | لینک ثابت
درباره وبلاگ

در باره حقیر
اگر امروز شانزدهم خردادماه باشد، آنوقت میشود گفت: بنده به سال 1365 در چنین روزی از مادر زاده شدم(چند سال است که مردم از مادر زاده میشوند!). دوران کودکی را در آغوش این و آن گذراندم و تا جایی رشد کردم که دیگر یک نفر نمی توانست مرا به تنهایی در آغوش بگیرد. در این زمان بود که به فکر مدرسه رفتن افتادم. کلاس اول رادر اسلامشهر خواندم یکی از جنوبی ترین مناطق استان تهران. بعد پیشرفت کردیم و به یاخچی آباد آمدیم. یکی از جنوبی ترین مناطق شهر تهران.
دکتر ها خونریزی سرم را به علت تیز بودن هوشم تشخیص دادند و مرا روانه مدرسه تیزهوشان کردند. در تمام مدت هفت سالی که در تیزهوشان بودم صدای خنده دکترها و گریه معلمان به گوش میرسید. از آنجا که مدرسه تیزهوشان محل درس خواندن است، من تا جایی که توانستم درس نخواندم. این درس نخواندن و نفرت من از مهندسی و علاقه وافر من به هنر و نوشتن و فیلم و ... باعث شد تا رشته مهندسی معدن را انتخاب کنم. و این در حالی بود بعضی ها هنوز هم می خندیدند. اتفاقا من هم چند بار خندیدم.
از آن روز تا به حال در چند نشریه نوشته ام . کلی آدم را سر کار گذاشته ام. کلی آدم را دست انداخته ام. باعث شدم تا آنها که سر کار رفته اند به آنها که دست انداخته شده اند، بخندند. و حالا سعی دارم شما را سر کار بگذارم تا شما هم بخندید. هر هر هر... راستی من موفق شدم عید امسال خانواده ای را بدبخت کرده و داماد آنها بشوم.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
وبلاگ با ولایت
وبلاگ وب نگاشت
وبلاگ کنایه
وبلاگ امید مهدی نژاد
دست نوشته های یک دانشجو/ امیر حسین ثابتی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY