بیایید کمی امّل باشیم. لااقل وقتی قرار است درباره فیلمی که میرکریمی دوست داشتنی ساخته است حرف بزنیم که می شود امّل بود؟! اگر بعد از دیدن فیلمهای اصغر فرهادی باید مستقیم به دستشویی یا هر جای دیگری که در دسترس باشد رفت و از این همه نکبت و پلیدی که در جامعه موج میزند بالا آورد، بعد از دیدن فیلم های میرکریمی که می توان یک استکان چای در دست گرفت و نشست و با خیال راحت چای را داغ داغ هورت کشید و حرف زد؟! فقط مشکل اینجاست که چای هر چقدر هم که سرد باشد باز با یک حبه قند پایین نمی رود یا لااقل کیف نمی دهد چه برسد به آنکه روی اجاق پر شر و شور یک خانواده شلوغ و پرجمعیت حسابی داغ شده باشد!



راستش این است که یه حبه قند میرکریمی به دل می نشیند اما این به دل نشستن مثل پادشاهی یک چشم ها در شهر کور هاست. بالاخره میان جانورانی به نام جدایی و جرم و زندگی با چشمان بسته که در پوست سینما به خورد مردم داده می شوند همین که در یک فیلم زن و شوهر به هم فحش نمی دهند، دروغ از در و دیوار جامعه بالا نمی رود، نکبت زندگی مردم را نگرفته است و بدبینی و خیانت موج نمی زند خودش نعمتی است که از دست و زبان که بر آید، کز عهده شکرش بدر آید؟!

اما این همه ماجرا نیست. این همان دو سه قلوپ اول است که هنوز همان یه حبه قند در دهان وجود دارد اما مگر یه حبه قند چقدر می تواند جور نبود یک قندان را بکشد؟ مگر چقدر می توان یه حبه قند را زیر زبان نگه داشت و هی پشت سر هم چای را هورت کشید؟

یک وقت کسی مثل حامد کلاهداری فیلمی ساخته است مثل پایان نامه که وقتی برای دیدنش می روی تکلیفت با خودت روشن است؛ میدانی که نه یک استکان که فوق فوقش یک نعلبکی چای قرار است تحویلت دهند و پس برای شیرینی آن همان یه حبه قند هم زیاد است و خلاصه انتظارت از فیلم و کارگردانش آنقدر زیاد نیست که توی ذوقت بخورد. اما وقتی برای دیدن فیلم میرکریمی به سینما میروی قضیه فرق می کند. اینجا باید کنار دستت یک قندان پر و پیمان باشد که با هر هورت یک قند بالا بیاندازی  و بی خیال مرض قند دوران پیری، لذت ببری از این همه شیرینی(حالا بگذریم که با وجود بزرگوارانی مثل حاتمی کیا دیگر پوستمان کلفت شده و حالا می توانیم یک استکان که سهل است، یک قوری چای جوشیده را هم بدون قند و یک نفس بالا بکشیم!)

قسمت بعد از تمام شدن قند و تلخ فیلم شخصیت روحانی خانواده است که حتی یکبار هم عمامه سرش نمی گذارد و با کت و شلوار می نشیند در مراسم بله بران، قسمت تلخ فیلم روضه خواندن است که انگار فقط به درد تخلیه روانی می خورد و اینکه آدم اگر گریه نکند دلش می پکد؛ قسمت تلخ فیلم دایی است که معلوم نیست برای چی با خوشی و سرحالی خانواده لج دارد...

و قسمت تلخ فیلم برای ما امل ها موهای بیرون زده بازیگران است. واقعا یعنی اگر موهای زن ها بیرون نباشد صمیمیت و واقعیت خانواده ایرانی در فیلم در نمی آید؟ اگر مرد و زن نامحرم فیلم به هم دیگر دست نزنند و زیر بغل هم را نگیرند نمیتوان مهربانی و دلبستگی یک زوج ایرانی را نشان داد؟ باز هم میگویم این حرفها پس از دیدن فیلمهای امثال اصغر فرهادی و کیمیایی و مهرجویی و... مثل دوباره سر کشیدن همانهایی است که چند خط قبل بالا آوردیم اما بعد از دیدن فیلم میرکریمی مسلمان می توان از این حرفها زد.

اصلا آقای میرکیمی عزیز فرضا حرف شما که فرموده اید این خانواده نماد جامعه ایرانی نیست درست، فرضا اینکه گفته اید قصد نشان دادن سر خم کردن سنت در برابر مدرنیته را نداشته اید درست، اصلا همه فرضهایتان درست اما آخر برادر من چرا باید اینجوری فیلم ساخت؟ بابا به خدا روسری یکی از لباسهای سنتی ما نیست، چادر برای نشان دادن خانواده ای قدیمی و ریشه دار نیست. اینها برای حفظ حجاب است. اینها برای این است که نامحرم نبیند آنچه را که نباید ببیند حتی اگر داماد بزرگ خانواده باشد که قر در کمرش پمپاژ شده است چه برسد به اینهمه تماشاگر سینما رو.

ای کاش یکبار برای همیشه یک شیر پاک خورده ای پیدا می شد و معلوم میکرد آیا نشان دادن موی زن نامحرم در سینما گناه دارد یا نه؟ آیا لمس کردن و زیر بغل نامحرم را گرفتن در فیلم معصیت است یا نه؟

اینها انتظار زیادی نیست از رضا میرکریمی، ابراهیم حاتمی کیا و ... . بابا  شما را به خدا کمی هم برای امل ها تره خرد کنید که خیلی از میزانسن و دکوپاژ و تراولینگ و نقطعه عطف فیلمنامه سر در نمی آوریم!

کی می شود یک کاسه قند کنار دستمان باشد و با صدای قل­قل سماوری که قوری چای دارد رویش دم می کشد از زندگی لذت ببریم؟!

 

پی نوشت:

این فیلم هم برای نشان دادن یک خانواده قبراق ایرانی رفت سراغ یک خانه باغ قدیمی و باصفا و دراندشت. نمی دانم نمی توان الگویی برای خانواده های ایرانی­ای که در خانه های پنجاه شصت متری زندگی می کنند نشان داد؟ آیا برای دور هم بودن و خندیدن باید در ایوان نشست و غذا خورد؟ برای نشان دادن همکاری حتما باید دو نفری جعبه سیب و خیار را در حوض وسط حیاط خالی کرد؟ باید تاب خورد و از درخت سیب کند؟ پس بقیه مردم چه؟ همینهایی که در کوچه پس کوچه های نازی آباد و جوادیه و دروازه غار و اسلامشهر و کرج زندگی می کنند؛ همین ها که یک طناب بسته اند از این ور پذیرایی تا آنور حال و صبحها رویش رخت خشک می کنند و شبها بچه را روی آن تاب می دهند؛ همینها که اگر هم بخواهند نمی توانند بیشتر از سه متر از تلویزیون فاصله بگیرند تا چشمشان آسیب نبیند. آیا نمی توان یک زندگی آرام، با نشاط، گرم و پر از اطمینان را از دل این فضا ها به تصویر کشید؟ آیا برای دیدن اینجور خانواده ها باید رفت سراغ فیلمهای چرک و تاریک امثال فرهادی؟


آخرین مطلب این وبلاگ: طنز/ راهنمای آقازادگی بدون درد و خونریزی