خانه آقاجون مرکز گردشگری می شود
این مثلا داستان مثلا طنز را برای نشریه طنز کشیده نوشته بودم که در شماره اخیر چاپ شد. گذاشتم اینجا تا وبلاگم خالی نباشید. شما مجبور نیستید به این دلیل بخوانیدش!
در را که باز کردم یک چیز سریع از جلوی صورتم رد شد و تا من فرصتی برای ترسیدن پیدا کنم، خورد زمین و پیش پایم ترکید. یک گلدان سفالی قدیمی بود. آقاجان گفت: حواست کجاست بچه؟
گفتم: سلام.
- - علیک سلام. چرا اینجوری در رو باز می کنی؟ مگه سر آوردی. همچین ترسیدم که گلدون از دستم افتاد.
آقاجان اینها را همینطور که داشت از نردبان پایین می آمد گفت. سریع رفتم و گلدانهای رنگ و وارنگ قدیمی را از دستش گرفتم تا یکی دوتا پله آخری نردبان را با خیال راحت بیاید پایین. آقاجان شلوارش را تکاند، عرقش را پاک کرد، گلدانها را از دستم گرفت و راه افتاد سمت باغچه.
تازه وقت کردم به دور و برم نگاه کنم. عزیز داشت حیاط را جارو می کرد اما اول جارو را در یک سطل فرو میکرد و بعد جاروی گِلی شده را روی زمین می کشید. نصف حیاط گلمالی شده بود و عزیز همینجور داشت پیشروی میکرد.
- - سلام عزیز، داری چی کار میکنی؟
- - سلام مادر، دارم گِل می مالم به زمین.
- - اِ... واسه چی؟
- - اینجوری خونه قدیمی تر به نظر میاد خب!
هیچ سر در نیاوردم. آقاجان گلدانها را یکی یکی چیده بود لبه باغچه و حالا داشت از چند متر دورتر کارشناسانه نگاه می کرد که یکدفعه جلو رفت و با چکش به نرمی به یکی از گلدانها ضربه ای زد و لبه آن را پراند.
بی اختیار گفتم: چی کار میکنی آقاجون؟
آقا جان نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و جواب نداد. عزیز که تا پیش پای من رسیده بود گفت: یک کم برو کنار مادر. متعجب کنار رفتم و عزیز زیر پای من را هم گل مالی کرد. آقا جان با ظرافت یک تکه شیشه را شکست و تکه هایش را کنار هم چید.
- - میشه بگید اینجا چه خبره؟
- - هیچی، قراره پولدار بشیم!
این را محمود گفت که با سر رو روی سیاه، یک منقل و یک قلیان را دستش گرفته بود و داشت از زیرزمین می آمد بالا.
گفتم: چه جوری؟
آقاجان دوباره همان نگاهش را به من انداخت و گفت: وقتی می گویم انقدر سرت را نکن در کتاب و دو زار هم ببین دور و برت چه خبر است برای همین است دیگر!
عاجزانه به محمود نگاه کردم تا شاید او به دادم برسد و من را از این گیجی در بیاورد. محمود نگاهم را خواند و گفت: مگه خبر نداری شهرداری منطقه 19 می خواد کوره های آجر پزی رو به مرکز گردشگری و تفریحی تبدیل کنه؟
- - خب به ما چه؟
- - همین دیگه، انقدر از مرحله پرتی که نمیگیری قضیه رو! خدا رو چه دیدی شاید خونه ما هم چشم مسئولین رو گرفت. نوسازی که نتونستیم بکنیم لااقل اینجور کهنه سازی کنیم بلکم یه پولی گیرمون بیاد.
- - آخه آقاجون کوره آجرپزی چه ربطی به ما داره. ما تو این خونه فقط استانبولی و دمپختک پختیم نه آجر!
عزیز نگاه تندی به من کرد: پس دیشب اون عدسی که خوردی چی بود؟
- - حالا هرچی؛ فوق فوقش بشه به اون گفت ماسه اما خداییش تا آجر خیلی فاصله داره!
با یه جست از زیر دست عزیز فرار کردم و دویدم که آقا جون داد زد: هوی... آروم بچه. می خوای بازم گلدون بشکونی؟
- - حالا اینا به چه درد میخوره؟
- - اینها خونه رو قدیمی تر نشون میده. مخصوصا که با این رنگ گلی که عزیزت پاچیده رو زمین کنتوراس داره!
- - چی... کنتوراس؟
- - باز بخوای ایراد بگیری از من یکی از مین گلدونها رو میزنم تو کله ات ها!
چشمکی به محمود زدم و از روی شیطونی گفتم: حالا این کنتوراس چی هست آقا جون؟ آقاجون که حسابی از این سؤالم خوشش اومده بود دستش رو با بیژامه اش پاک کرد و گفت:
- - ببین بچه جان؛ کنتوراس از ترکیب دو واژه کنتور و اختلاس تشکیل شده...
- - عجب، جدی میگید آقا جون؟ یعنی ربطی به رنگ و اینها نداره؟
- - چرا اگر از این زاویه نگاه کنیم که هر اختلاس در واقع یه جورایی رنگ کردن ملته، اون موقع به اون هم ربط پیدا میکنه!
- - پس یه مبحث بین رشته ایه!
- - بله، میگفتم که کنتوراس درواقع یعنی اختلاسی که کنتور داره و اگرچه نمیشه تا سه هزار میلیارد تومن کشش داد اما اونقدری هست که منِ در به در آخر عمری آویزون این چندر غاز حقوق بازنشستگی نباشم. آخه من از کجا بیارم خرج دانشگاه تو و دوا درمون خودم و عزیزت رو... ای خدا!
آقاجون که دوباره یاد گرفتاری هاش افتاده بود بی خیال ژست دانشمندیاش شده بود و زده بود تو خط آه و ناله. تو این فاصله محمود منقل را برپا کرده بود و داشت زغالها رو باد میزد.- - آقاجون فقط مونده یه نفر که اینکاره باشه. عجب زغالی شد لا مصّب!
- - چیزی که زیاده اینکاره. جای آماده، زغال خوب، جنس مفت، کدوم معتادیه که اینها رو از دست بده.
- - میگم اگه پیدا نشد، من خودم حاضرم فداکاری کنم ها!
- - غلط کردی تو پدر سوخته!
این را عزیز گفت و محمود جواب داد: میگم یعنی اصراف نشه یه وقت! من گفتم: دیگه منقل برای چی برپا کردید.
- - بچه جان شهرداری گفته یکی از دلایلی که می خواد کوره ها رو تغییر کاربری بده اینه که اونجا شده پاتوق معتادان. خب اگر اینجا هم بشه شاید یه کارهایی بکنن!
- - بابا آقاجون اونها حتماً می خوان اونجا رو گردشگری کنن چون یه جنبه تاریخی هم داره، این منقل و اینها آخه چیه؟
- - اتفاقاً تو حالیت نمیشه! الان منقل و بافور و تریاک هم جنبه تاریخی داره، با اینهمه مواد مخدر جدید که تو بازاره خداییش کسی که تریاک بکشه یه اثر باستانیه! الان همه رفتن سراغ ناس و شیشه و...
- - اون شیشه ها هم که شکستید و ریختید کنار باغچه حتما نماد همین شیشه است دیگه؟!
- - آفرین! بالاخره سوادت به یه دردی خورد!
محمود زد زیر خنده و گفت: ایول آقا جون! این شیشه رو خوب اومدی، اما آقا جون اگه این شیشه اون شیشه بود که من الان خودم یه پا سرآشپز شده بودم!
لبخند زدم و آرام به محمود گفتم: بابا محمود تو چرا آخه؟ بجای اینکه نذاری آقا جون اینا الکی خودشون رو الکی خسته کنند، شدی همدستشون. تو که میدونی اینا مسخره بازیه.
محمود گفت: ببین، اولاً که کارهای مسخره تر از این برای پولدار شدن جواب داده، ضمناً اگر هم جواب نداد که چیزی رو از دست ندادیم، یه تنوعی شده و آقاجون و عزیز هم به جای اینکه هی به هم بپّرن یه حرکت مفید کردند. خداییش خونه قشنگ شد ها؛ نه؟!