ای سینمای نامرد، حاج کاظم ما را پس بده
از آن آدم ها نیستم که بخواهم ادای هنری بودن دربیاورم، در کافی شاپ مراسم داستان خوانی ندارم، با شعرهای سپید قهوه مزمزه نمیکنم، آخر هفته هایم به بازدید از گالری های هنر مدرن نمیگذرد، اما این فیلم، این اثر هنری مرا تکان میدهد.
شب اربعین شبکه نمایش فیلم آزانس شیشه ای را پخش کرد. هنوز که هنوز است دیدن آزانس موهای بدنم را سیخ میکند و بغض در گلویم می افکند. وقتی سلحشور به حاج کاظم میگوید «دهه ات گذشته مربی»، بغضم می شکند و چشمانم تر می شود.دلم می سوزد برای همه حاج کاظم هایی که دهه شان گذشته.
نمی توانم ببینم حاج کاظم وسط آنهمه تجمع شخصیتهای فیلمهای اصغر فرهادی که دنبال مهاجرت اند، شروع کند به لخت شدن.
نمی توانم ببینم از عمو فیروز گرفته تا رزمنده دیروز، از حاجی بازاری گرفته تا جامانده درباری، لیچار بار عباس کنند و هیچ کس دفاع نکند. عباسی که حالا برگشته سر همان زمین کشاورزی اش اما بدون تراکتور.
اما ای کاش این سینما می گذاشت حاج کاظم برای ما حاج کاظم بماند. ای کاش عباس، عباس می ماند. گفتم که هنری نیستم؛ نمی توانم دلم را خوش کنم به اینکه سینما یعنی همین و بازیگر باید در نقش های مختلف بازی کند. ای لعنت به سینمایی که فرق میان حاج کاظم و مرد عوضی در آن یک تلفن و خلاصه فیلمنامه است. خدا نگذرد از سینمایی که عباس حیدری را از آژانس میکشاند به اسب حیوان نجیبی است و تف به این روزگار که حاتمی کیا را از آژانس می کشاند به دعوت.
ای کاش جمع می شدیم و پول رو هم میگذاشتیم و میدادیم به حاتمی کیا و پرستویی و رضایی و... تا دیگر بی خیال سینما شوند و گند نزنند به بهترین خاطره ما از سینما. بی خیال سینما شوند و بگذارند سلحشور به جای همه آنها برود بازی کند، بشود دکتر خانه ای روی آب.
میدانم، سینماست دیگر. اما ما هم دل داریم به خدا...