روزخند 17 تير/ رقيب براي خاطرات آقاي هاشمي پيدا شده است!
امروز بخشي از خاطرات جناب هاشمي رفسنجاني از تيرماه سال 68 در سايتها بازتاب پيدا كرده است كه خواندنش خيلي جالب است. كامل آنرا اينجا بخوانيد اما بخشي از آن را در زير ملاحظه كنيد:
جمعه 30 تير
هنگام پرش از روی اسکله، ناخن انگشت پایم شکست و زخم شد. بعد از شنا آقای ابراهیمی بهیار که همراه تیم آمده است، پانسمان کرد. میخواست آمپول ضد کزاز بزند، موافقت نکردم میخواست بقیه ناخن را بردارد، با این هم موافقت نکردم. چون به نظرم مهم نمیآید.سواحل این طرف خیلی آبادتر و پرجمعیتتر است. تقریبا همه جا را گرفته و پلاژ و ویلا ساختهاند؛ بیشتر آنها شخصی است. از ارتش و ارگانها هم هست. معمولا با دیوارهایی از حصیر، محل شنا زنان و مردان جدا شده است، ولی در مواردی زنان و مردان با هم در دریا هستند ولی آنان با لباس و روسری یا چادر در آب میروند؛ به آن صورتی که شنیده بودم سخت گیری نیست.
در همين راستا يكي از افراد خود مهم بين كه اعتقاد داشت مگر او چه جيزش كمتر است، بخشي از خاطرات روزانه خود را فرستاده است تا ما منتشر كنيم. ما هم منتشر مي كنيم؛ ايناهاش:
(هرگونه ربط، قصد و غرض خاص، مرض خاص و يا هر چيز ديگري كه پيگرد قانوني داشته باشد تكذيب مي شود)
پريروز
هوا تاريك بود كه خوابيدم. من خواب بودم اما فكر كنم در تمام مدتي كه خوابيده بودم ساعت اتاقم كار كرده بود. اين را صبح وقتي كه بيدار شدم فهميدم. چون موقع خواب عقربه ها ساعت دوازده را نشان مي داد اما وقتي بيدار شدم هشت بود! از بچه ها پرسيدم نكند يكي از شما ساعت را جلو كشيده باشد؟ بالاتفاق منكر شدند و گفتند الان چند سال است كه ساعتها كار مي كنند و جلو مي روند. قبول كردم!
صبحانه چاي خوردم. يك عدد تفاله چاي روي سطح آن شناور بود كه هرچقدر با انگشت زدم فرو نرفت و هي بالا مي آمد. اعصابم خورد شد. چايي را نصفه كاره گذاشتم و شير خوردم. شيرش سفيد بود. تعجب كردم، خواستم از بچه ها بپرسم كه ديدم نيستند. زنگ زدم از تهران بپرسم. خطها شلوغ بود. به بچه ها گفتم از وزير مخابرات دليل شلوغي خطها را سوال كنند.
ديروز
ديشب راحت نخوابيده بودم و خيلي خسته بودم ولي براي نماز پا شدم. بعد از نماز خوابم نبرد، نشستم بسكتبال نوين نگاه كردم. چه ميكنه اين «شكيل»! بچه ها نزديك ساعت نه بيدار شدند. با هم صبحانه خورديم. چاي خورديم. نان را تكه ميكردم و پنير را با چاقو ميماليدم روش. بچه ها با قاشق چاي خوري پنير را ميماليدند روش. يكي از آنها هم اصلا پنير نمي خورد كه بخواهد با چاقو يا قاشق چاي خوري پنير را بمالد روش. من نمي دانم چرا پنيرها را جوري نمي سازند كه لازم نباشد براي ماليدن آن روي نان از چيزي استفاده كنيم؟ گفتم از وزير بازرگاني پيگيري كنند!
همين موقع يادم افتاد كه گفتم بودم از وزير مخابرات پيگيري كنند شلوغي خطوط را. از بچه ها پرسيدم؛ گفتند چون خط شلوغ بوده موفق به تماس با وزير مخابرات نشده اند. كمي دلم شكست! بعد از صبحانه نهار خورديم. بعدش هم شام. بينش چند ليوان آب خورده بودم. ليوان را ميگيرم زير شير آب تا پر شود. وقتي پر شد بايد شير را ببندم. بستم. وقتي آب خوردم ديگر آبي در ليوان نبود. ليوان خالي را گذاشتم در جايي كه ليوانهاي خالي را ميگذارند. قبل از من ديگران هم كلي ليوان خالي را بعد از خوردن آبشان گذاشته بودند در همانجا كه ليوانهاي خالي را بعد از خودن آبشان مي گذارند. نميدانم اينهمه آب را چه كسي خورده است؟!
امروز
نهار املت داشتيم. نميدانم من وقتي گشنه مي شوم نهار مي خوريم يا وقتي نهار مي خوريم گشنه مي شوم. خواستم به بچه ها بگويم از وزير بهداشت پيگيري كنند كه بچه ها زودتر گفتند هنوز خطها شلوغ است. نهار را با قاشق مي خورم. در اين يك مورد بچه ها با من هم نظر هستند و هيچ كس از چاقو استفاده نمي كند. چند سال است آنها را زير نظر دارم اما هيچ وقت نديدم املت را با چاقو بخورند. خدا را شكر بچه هاي خلفي از آب در آمده اند. جونگولي هاي بابا!
بعد از نهار خواستم آب بخورم. پريد در گلويم. سرفه كردم. دستگاه شوك برقي آوردند. خدا را شكر عمليات احيا انجام شد و من به زندگي برگشتم. بچه ها گفتند از تهران زنگ زدند و گفتند خبر برگشت من به زندگي موجي از خوشحالي را در دل مردم ايجاد كرده. گفتم خب وقتي زنگ زده بودند مي گفتيد سوالهايم را از وزرا بپرسند. گفتند خط ها يكدفعه دوباره شلوغ شده است!
فردا
هوا فردا خوب است. اين را هواشناسي گفته است. انقدر دوست دارم هوا خوب نباشد تا بگويم زنگ بزنند و بپرسند چرا دقت نمي كنند در پيش بيني هوا! ولي حيف كه احتمالا فردا هم خط شلوغ خواهد بود. با بچه ها قرار گذاشته ايم فردا شام بخوريم. 42 سال است هر روز داريم اين قرار را مي گذاريم و به آن عمل مي كنيم. من خيلي دوست دارم به قرارهايم عمل كنم.
فردا قرار است كمي هم اسب سواري كنيم. براي اسب سواري بايد سوار اسب شد. در اين صورت است كه اسب پايين و انسان روي آن قرار مي گيرد. اسب با بز فرق دارد. بز هم با سوسك فرق دارد. سوسك دو تا شاخك دارد اما بز از دماغش آب مي چكد. اما اسب با هر دوي اينها فرق دارد چون قدش بلند است. بايد دقت كنم تا اين موارد را حتما بنويسم تا در تاريخ ثبت شود وگرنه ممكن است بعدها يكي اشتباهي سوار سوسك شود تا با دمپايي بكوبد بر سر بز!