این رسمش نیست؛ حتی اگر ناگزیر باشیم و بالاخره هر از گاهی از دستمان هم در برود –که انصافا کار از هر از گاهی گذشته است!- باز هم این رسمش نیست. نباید وقتی نویسنده ای مثل سید محمود گلابدره ای در گذشت تازه به یادش بیفتیم و اسم و کتابهایش را وسط لمباندن خرما و حلوای ختمش حلوا حلوا کنیم. این رسمش نیست که اگر همین هم بود باز رسم خوبی بود. می گفت می خواستیم برای درگذشتش پرونده ای دربیاوریم و عکسش را جلد مجله ای کنیم که زیر مجموعه یکی از نهادهای فرهنگی است اما نگذاشتند؛ ظاهرا گفته بودند این بنده خدا مشکل دارد و خیلی هم انقلابی نیست و بهتر است خیلی بهش نپردازید. حالا دیدید اگر همین هم رسمش بود باز جای شکرش باقی بود؟!

اصلا حق با آنهاست. مگر اینهمه سال که کسی به او نپرداخت آب از آب تکان خورد؟ طرف 50 سال نویسندگی کرد که سی سالش اینور انقلاب بود و نپرداختن به او برای کسی مشکلی ایجاد نکرد، حالا که این جوّ "گلابدره ای دوستی" فوق فوقش تا چهلم دوام می آورد و چند روز بعد تمام می شود. وقتی انقلابی بودن به قرار داشتن در لیست نویسندگان انقلابی فلان سازمان فرهنگی باشد، باید هم کسی مثل خالق رمان "لحظه های انقلاب" انقلابی نباشد. کسی که وقتی روشنفکرهای اول انقلاب داشتند چرتکه می انداختند که از انقلاب بنویسند یا نه، مهمترین اثر مستند از آنچه در خیابان انقلاب و چهارراه وصال و... اتفاق افتاد را داشت می نوشت. صبحها پا به پای مردم مرگ بر شاه میگفت و شبها تا صبح می نشست و اتفاقات روزانه را یادداشت می کرد تا بعدتر رمانی شود به نام لحظه های انقلاب. رمانی شود که یک چند هزارم آنهایی که 22 بهمن در همان خیابان انقلاب راه می روند و شعار می دهند هم نخوانده باشندش؛ رمانی شود که اگر الان کسی هم بخواهد بخواندش بعید است بتواند پیدایش کند وسط اینهمه کتاب که دارند زور می زنند بفهمند بالاخره پنیر مرا کدام بی وجدانی قورت داد! وسط این کتابها چه جایی هست برای کسی که قبل از انقلاب «شب هاي شعر گوته» را تحریم کرده بود و کتاب «اسماعیل اسماعیل» که درباره دفاع مقدس است را نوشته بود.

نگفتن و ننوشتن از گلابدره ای برای ما سخت نبود. اما آدمهای بزرگ نمی توانند از کنار آدمهای بزرگ راحت رد شوند و حواله شان کنند به تاریخی که معلوم نیست درباره شان می خواهد چه بنویسد. همین بود که آسد محمود را وادار کرد "آقا جلال" را برای معلم انشایش بنویسد. معلمی که وقت خواندن انشای شاگردش، درب کلاس را قفل می کرد تا صدای انشا خواندن شاگردی که به قول او کله اش بوی قرمه سبزی می داد را کسی نشنود. حالا آن شاگرد بزرگ شده بود، کتاب می نوشت. معلمش هم شده بود جلال آل احمد که وسط خیابان، کیانوری، رهبر کمونیست های وطنی را بلند بلند «نفتی» صدا می کرد تا طرف با همراهانش پا بگذارد به فرار. شاگردی که کله اش بوی قرمه سبزی می داد حالا بزرگ شده بود. آنقدر بزرگ که معلمش یک روز با او و چند نفر دیگر فرمان ماشین را بچرخاند طرف قم و برود دیدن آقا روح ا... خمینی. شاگرد می گفت وقتی معلم آقا جلال بیرون آمد دستش را به اندازه هندوانه ای باز کرده و گفته بود: خمینی جیگر دارد این هوا!

ما توانسته بودیم از گلابدره ای نگوییم ولی او نمی توانست نگوید که یک روز سیمین دانشور، همسر جلال آل احمد به آنها گفته بود: «دیگر با جلال نمی‌شود زندگی کرد. آقا دیگر نمازخوان شده و قرآن می‌خواند!» این برای روزهایی بود که جلال به قول گلابدره ای یک مشت غاز خریده بود و رفته بود در اسالم غاز می چراند و در ازلت و تنهایی به سر می برد تا مگر گلابدره ای و دوستان بروند و سر به سرش بگذارند و بنا کنند به مسخره‌بازی‌ و تصنیف شمیرانی خواندن‌ و بزن و بکوب‌ و انداختنش توی دریا.

کسی که غازچرانی جلال را دیده بود حق داشت که برای خودش در دارآباد غاری دست و پا کند و بنشیند به غارچرانی! تازه این حال و روز کسی بود که از سال 41 تا 47 در انگلستان ادبیات انگلیسی خوانده بود و بعد هم 10 سال در ینگه دنیا «هوم لسی» را تجربه کرده بود. ترکیبی که خودش هم نمی دانست چرا ناشر به عنوان کتاب خاطراتش از بی خانمانی از آمریکا اضافه کرده بود، تا او که دو جلد اول این رمان-خاطره را در 20 روز نوشته بود، دیگر دل و دماغ نوشتن بقیه اش را پیدا نکند.

این رسمش نیست که نوشتن برای گلابدره ای را اینجا تمام کنیم. اما چاره چیست که کلمات دارد به هشتصد می رسد و ستون دارد پر می شود!

خداحافظ آسد محمود قادری گلابدره ای...


كار شده در هفته نامه 9دي