وحشتی به عمق تنهایی
خیلی وقت پیش در مجله همشهری داستان، خاطره ای خواندم از یک آرایشگر که درباره یک زوج جوان بود. زوجی که هر دو بچه پرورشگاه بودند. چیزی هم که در آن مطلب نوشته شده بود در همین اندازه بود و بس. چند خط از یک زوج پرورشگاهی.
الان چند ماه از خواندن آن مطلب گذشته است اما هنوز ذهنم درگیر همان چند خط و البته همان موضوع است؛ زوجی که هر دو بچه پرورشگاهی هستند. یعنی نه پدر و مادری، نه خاله و دایی و عمه و عموای و نه...
راستش یک لحظه خودم را گذاشتم جای آنها؛ خیلی وحشتناک بود. اینهمه تنهایی، اینهمه بی کسی... چند وقت ابتدایی که به این موضوع فکر میکردم ارتباط فامیلی در ذهنم مرور می شد و وقتی خودم را جای آنها میگذاشتم، جای خالی این ارتباطها به چشم میآمد. مهمانیهایی که رفتیم، مسافرتها، درد دلها، کمکهایی که از هم گرفتیم و... .
اینها هم بود اما وقتی باز هم در ماههای بعد با این موضوع ور رفتم وحشتم بیشتر شد. راستش آدم می تواند زندگی کند و خیلی از این ارتباطها را هم نداشته باشد. مثل افرادی که در کشوری دوردست زندگی میکنند و فوق فوقش هر چند وقت یکبار یاد پدر و مادر می افتند و فقط با آنها تماس کوتاهی میگیرند. اما حتی آنها هم از وجود این قوم و خویشی که سالی یکبار هم با یکدیگر حرف نمی زنند، استفاده میکنند. این قوم وخویش، این ارتباطات تاریخی و خونی به آنها هویت می دهد. اینکه انسان در کجا ریشه دارد کم چیزی نیست که البته ما چون خیلی به آن فکر نمیکنیم دست کمش میگیریم.
آدمی که نمیداند خانواده اش کیست با کسی که مثلا همه افراد ایل و تبارش را در زلزله از دست داده است خیلی فرق میکند. حتی اگر دومی در کودکی و نوزادی همه را از دست داده و هیچ خاطرهای هم از آنها نداشته باشد اما فقط آنها را بشناسد. هر دو هیچ کس را ندارند اما با هم فرق دارند. خودتان را در این دو موقعیت بگذارید و چند روزی به آن فکر کنید؛ شاید این تفاوت را حس کردید.
هویت چیز کمی نیست. قصد ندارم در این زمینه هم اظهار فضل کنم، فقط خواستم دریافت خودم از کلنجار رفتن چند ماهه با یک موضوع و موقعیت را در میان بگذارم.
در حدیثی آمده بود که مومن اگر نوک قله کوه هم باشد(کنایه از بی کسی و تنهایی) باز هم احساس تنهایی نمیکند. چه ارتباطی، چه نسبتی با خدا و اولیاءش باعث میشود که انسان احساس هویت کند؟
برای من تمرین خوبی بود تا با قرار دادن خودم در چند موقعیت و سر و کله زدن با این موضوع بتوانم میزان ارتباط و نسبتم با خدا و اولیاءش را بسنجم. واقعا ما اگر جای یکی از آن زوج جوان بودیم احساس تنهایی میکردیم یا پشتمان هنوز به کسی گرم بود؟