اين داستان را خيلي وقت پيش نوشته بودم. داشتم فايلهايم را زير و رو ميكردم كه ديدمش. گفتم بذارم اينجا...


تا همین جایش یادم مانده است. هر روز و هرلحظه جلوی چشمم است. انگار نواری شده است که از اینجا به بعدش خالیست. هی صبر می کنم، هی منتظر می شوم ولی هیچ چیز نیست. نه صدایی؛ نه تصویری؛ خالیِ خالی‌ست.

ذهنم مانند کتابی شده است که گوشه یک صفحه اش را تا زده ای تا نشانی باشد برای دفعه بعد که می خواهی کتاب را بازکنی و ادامه ماجرا را بخوانی. گوشه ذهن من هم تا خورده است. اما انگار صفحه آخر یک کتاب را تا زده باشی. وقتی باز می کنی می بینی که هیچ چیز باقی نمانده است. نه صفحه ای، نه خطی و نه حتی جلدی. گویی کسی از اینجا به بعد کتاب را پاره کرده است و گویی ذهن من هم پاره شده است.

هر بار که سراغ بقیه ماجرا می روم چیزی به یاد نمی آورم. فکر می کنم نکند ذهن من هم از آن لحظه به بعد پاره شده باشد. نکند امواج سهمگین آن حادثه لحظه های ذهن مرا از هم گسسته باشد و نکند من که حالا گرد پیری بر چهره ام نشسته است هنوز همان جوان بیست و چند ساله مانده باشم!

هربار که این فکر به ذهنم می رسد می دوم به سمت آینه تا خودم را در آن ببينم. از راهروی کوتاهی که یک طرفش اتاق است رد می شوم. وقتی جلوی اتاق می رسم لحظه ای می ایستم و سر می چرخانم سمت اتاق که حالا خالیست، مثل ذهن من. چیزی به یاد نمی آورم جز صدایی مبهم. انگار یکی از صفحات کتاب یا همان لحظه های ذهن من در این اتاق افتاده است. صفحه ای که در آن فقط چند خط صدا وجود دارد. صدا اگرچه برايم آشناست اما به گریه های بچه ای می ماند که نمی شناسمش. شاید اگر صفحه بعدی ذهنم پیدا شود بتوانم بچه را بیاد بیاورم. اتاق شروع می کند به روشن شدن. انگار زل زده باشم به خورشید. شدت نور افزایش پیدا میکند و هم زمان گرمایی شدید از داخل اتاق بیرون می آید. من برای فرار از نور و داغی فزاینده صورتم را می چرخانم و سریع از کنار اتاق رد می شوم و خودم را به آینه ای می رسانم که بالای روشویی قرار دارد.

زل می زنم به خودم که در همان لحظه جا مانده‌ام و موهایم که از شدت گرد و خاک به سفیدی می‌زند روی پیشانیم ریخته است. دستم را بالا می برم تا آن را بتکانم ول چیزی جز سطح بی‌موی سرم را لمس نمی کنم. روی صورتم و زیر چشمم خطی مورب افتاده است که از آن خون می آید. کم مانده است خون به دهانم برسد که سعی می کنم با دستم پاکش کنم ولی کف دستم می‌خورد به برآمدگی موربی که نشان از زخمی کهنه دارد.

ناگهان در آینه، دیوار پشت سرم با صدایی مهیب شروع می کند به تکان خوردن. دیوار دارد به گونه ای کج می شود که تا چند لحظه بعد روی سرم خواهد ریخت. سراسیمه از آینه روی بر می گردانم و با یک جهش خود را می رسانم به دیواری که حالا سر جای خودش ایستاده و من را که محکم با او برخورد کرده ام با درد به زمین کوفته است.

می خواهم لحظه ای نفس تازه کنم که از آینه صدای جیغ می آید. سریع بلند می شوم. جلوی لیز خوردنم را می گیرم و در آینه می بینم که زنی با لباس راحتی داخل منزل از همان راهرویی که من دویده ام دارد می دود سمت اتاق. همان اتاقی که یک صفحه ذهن من در آن افتاده بود و گریه می کرد. زن  می‌دود و پشت سرش از سقف گرد و خاک می ریزد. هنوز زن به اتاق نرسیده که نم نم گرد و خاک تبدیل می شود به باران آجر و خشت. من هنوز دارم در آینه نگاه می کنم و درست لحظه ای که می خواهم بدوم سمت راهرو، پایم لیز می خورد و پرت می شوم کف دستشویی. بر درد سرم که حالا آجری به آن خورده است و خون می آید غلبه می کنم. یک دست را به زمین تکیه می دهم و در همان حال که بر می خیزم با دست دیگر سرم را مالش می دهم که دیگر خبری از خون نیست. جلوی آینه می ایستم. اشک های جلوی چشمم را پاک می کنم و دستم را بر دهانم فشار می دهم تا صدای جیغ زدنم کمتر شود بلکه بتوانم آخرین ناله های زن را بشنوم.

زن پایش در راه رو مانده است و دستانش به سمت گوشه اتاق دراز شده و چیزی را تمنا می کند. چیزی که زیر آوار خاک و و خشت مانده است و در آتش می سوزد. درست جایی که من صدای گریه را از آنجا شنیده بودم آتش گرفته است و دارد می آید تا به زن برسد. زن که نیمی از بدنش زیر آوار است، چند بار دستش را به سمت آتش می کشد و انگشتانش ر ا تکان می دهد و چیزی را ناله می کند که من نمی فهمم. صورتم درد می گیرد. دو دستم را بلند کرده ام و چند بار محکم به صورتم کوفته ام. فریاد می زنم.  از بیرون صدا می آید. از آینه روی می گیرم و می خواهم خودم را برسانم به زن که می بینم توی راه رو افتاده ام، در حالی که بدنم می‌لرزد و چند آجر روی کمرم افتاده است و خون از جاهاي مختلف بدنم جاری است.

در آخرين سطرهاي آخرين صفحه ذهنم، همان صفحه‌اي كه بعد از پاره شده است، کسی در میان همهمه می گوید «بیایید کمک، موشک خورده».