دست پسر چهار پنج ساله‌ای را گرفته بود و دنبال خودش می‌کشید و دست دیگرش هم بند سبدی چرخدار بود. سبد تا خرخره پر شده بود از کیسه‌های میوه و بسته‌های سبزی و بقیه خرت و پرت‌هایی که می تواند در سبد خرید روزانه یک زن خانه دار قرار گیرد. زن با حدود شصت سال سن پیرتر از آن بود که پسربچه فرزندش باشد.

مریم فکر کرد خب حتما نوه اش است؛ شاید نوه دختری. دختری که روزها پسرش را پیش زن می‌گذارد و می رود سر کار. بعد با خودش گفت: «ولی من که هیچ وقت راضی نمی‌شم دخترم رو پیش مادرم بذارم، گناه داره پیرزن، پس مهد کودک رو برای چی اختراع کردن؟!»

مریم به حرف خودش ریز خندید وو با خودش گفت: «اختراع؟! مگه مهدکودک رو اختراع میکنن؟ مهدکودک هم مثل پرورشگاه ساخته می‌شه. مادرها مهدکودک و پرورشگاه رو میسازن. مادرهایی که وقت ندارن بچه‌هاشون رو میذارن مهدکودک... بچه‌هایی رو هم که مادر ندارن میذارن پرورشگاه، ولی خداییش مادری که وقت هم نداشته باشه باز بهتر از بی‌مادریه!»

پیرزن و نوه‌اش از قاب پنجره بیرون رفته بودند و مریم دیگر آنها را نمی‌دید. خیابان خلوت بود و جز چند مرد که به سرعت از خیابان رد می شدند کسی دیده نمی شد. او از فرصت استفاده کرد و لیوان چایی را هورت کشید. باز از پنجره به بیرون نگاه کرد اما هنوز زنی رد نمی شد؛ دوباره رفت سراغ پیرزن و نوه‌اش. فکر کرد شاید هم پسربچه نوه پسری پیرزن باشد. ممکن است پسرش طلاق گرفته باشد و صبح‌ها که می‌خواهد برود سر کار پسرش را می گذارد پیش مادربزرگ. بعد آرام زمزمه کرد: «یعنی برادر من طلاق گرفته؟»

مریم آشکارا ناراحت شد، چهره درهم کشید و هورت دوم چای را با تلخی فرو داد. فکر کرد اگر برادرش طلاق گرفته است او بعنوان خواهر شوهر چقدر می‌تواند در آن مقصر بوده باشد؟ از خودش بدش آمد که باعث شده زندگی برادرش به هم بخورد! لیوان چای را گذاشت کنار و به خیابان نگاه کرد. شیشه پنجره بخار کرده بود و از خیابان و آدمهایش جز شبحی پیدا نبود. با پشت دست بخشی از شیشه را پاک کرد.

فکر برادرش دوباره به ذهنش هجوم آورد. احتمالات مختلف برای طلاق او و زنش را مرور کرد، بعد یکدفعه مثل اینکه کلافه شده باشد بلند گفت: «اصلا به من چه، من چه تقصیری داشتم، هر کس زندگی خودش رو داره، مشکلات خودش رو داره، من که نمی تونستم راه بیفتم و زندگی اونا رو مدیریت کنم. دو تا آدم عاقل و بالغ تصمیم گرفتن طلاق بگیرن من چی کاره ام؛ اصلا مگه وقتی خواست با اون دختره‌ی افاده ای ازدواج کنه نظر من رو خواست...»

-          خانوم اجازه... معیری ما رو بازی نمیده.

-          شما چرا بیرونید؟

-          خانوممون نیومده.

-          باشه... برو به خانوم ناظم بگو.

مریم از ورودی دفتر چشم گرفت و دوباره آن را دوخت به خیابان. پیرزنی عصا زنان داشت خیلی آرام در پیاده رو راه می رفت. پیرزن هر چند قدم می ایستاد و نفس تازه میکرد. مریم در ظاهر او دقیق شد. از این فاصله چادر گل دارش معلوم بود و بند محافظی که به دسته های عینکش وصل بود و پشت گردنش افتاده بود.

مریم به این فکر کرد که پیرزن چرا با این حالش آمده است بیرون؟ چیزی در دستهای پیرزن نبود، نه کیسه ای، نه سبدی و نه هر چیزی که نشان از خرید کردن پیرزن داشته باشد. گفت: «خب شاید برای خریدن دارو بیرون اومده باشه نه خرید منزل. اما یعنی هیچ پسری نداره که براش دارو بخره؟» مریم یک لحظه دلش گرفت. طاقت بی برادری را نداشت! همیشه فکر می‌کرد هر زنی باید برادری داشته باشد. گفت: «اصلا خودم هیچ، حیف نیست که بچه هام دایی نداشته باشند؟!»

پیرزن در انتهای قاب پنجره ایستاده بود تا نفسی تازه کند و دوباره راه بیفتد. مریم به خودش نهیب زد «اصلا تو چرا نرفتی داروهاش رو بگیری؟» مریم شرمنده شد و سرش را زیر انداخت. بعد با صدای گناهکاری که دارد توجیه مسخره ای را دست و پا میکند گفت: «خب من هم کار داشتم... مدرسه بود. اگر صبر میکرد ظهر که بر می‌گردم نهار بچه ها رو بدم، بعدش میرفتم و نسخه اش رو میگرفتم.» اما این توجیه خودش را هم راضی نکرد. می خواست به خودش بگوید به تو هم میگن دختر، که یکدفعه برقی در چشمهایش دوید و گفت: «اصلا مگه به من گفت و من نرفتم؟ پیرزن فکر میکنه اگر کارهاش رو به ما بگه منتی میاد سرش. هی میگم مادر من اگر کاری داری بگو، نا سلامتی من دخترتم، غریبه که نیستم اما به خرجش نمیره. میگه هنوز از پا نیفتادم. من که علم غیب ندارم بدونم داروهاش تموم شده.»

مریم مثل متهمی که از زیر بار تهمتی بزرگ سربلند بیرون آمده باشد، سرش را بلند کرد و از پنجره زل زد به خیابانی که دبگر پیرزن عصا بدست در آن نبود.

هوا سرد بود و شیشه زود به زود بخار می‌کرد. مریم همینطور که داشت چایی را هورت می‌کشید باز قسمتی از شیشه را پاک کرد. زیر نم‌نم باران ماشینی ایستاد و زن میانسالی را با دختری جوان پیاده کرد. ماشین رفت ولی زن و دختر چند ثانیه‌ای کنار خیابان ایستادند. مریم لیوان چای را گذاشت روی میز و سرش را به شیشه نزدیک‌تر کرد تا بهتر ببیند.

زن و دختر بعد از چند ثانیه شروع کردند آرام آرام حرکت کردن و رفتن به سمت چپ پنجره. مریم در هیمن چند ثانیه با خودش فکر کرد خدا را شکر که خواهر کوچکتر و مجردی در خانه دارد که حواسش به مادرش است. تازه بچه‌ها را هم -اگر کاری پیش بیاید- میتواند به او بسپارد.

مریم هنوز داشت فواید دیگری برای وجود خواهر کوچکتر و مجردش می‌شمرد که یک دفعه دختر ایستاد. زن که چند قدمی طول کشیده بود تا بفهمد دختر ایستاده است، برگشت و دست دختر را گرفت و با خودش کشید. هوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که دختر دستش را از دست زن کشید و اینبار شروع کرد به طرف سمت راست پنجره حرکت کردن. زن دوید و خواست دوباره دست دختر را بگیرد که او دستش را پس کشید. زن کشیده‌ای نثار دختر کرد و بعد هر دو بی حرکت ایستادند.

مریم سریع دست‌هایش را روی صورتش گذاشت و با صدای خفه‌ای گفت: «وای!»

چند ثانیه‌ای طول کشید تا مریم دست‌ها را از روی صورتش بردارد و چشمهای قرمز شده اش را به قاب پنجره بدوزد. دختر تکیه داده بود به دیوار کنار پیاده رو و چمباتمه نشسته بود و سرش را میان دستهایش پنهان کرده بود. زن هم جلوی او رو به خیابان ایستاده بود. مریم شوکه شده بود. احساس می‌کرد خطری که خانواده او را تهدید می‌کند خیلی جدی و نزدیک است. آنقدر نزدیک که باید فکر کردن درباره دلایل احتمالی تیره شدن رابطه خواهر و مادرش را بگذارد برای وقتی دیگر و فعلا به فکر رفع خطر باشد.

مریم دلش می‌خواست از مدرسه برود بیرون، دست خواهرش را بگیرد و بیاورد داخل. بعد دوباره برود و اینبار مادرش را بیاورد و در اتاقی دیگر با او صحبت کند. اگرچه دقیقا نمی دانست چه اتفاقی بین خواهر و مادرش افتاده است اما مطمئن بود باید کاری کند، باید این رابطه‌ای را که هر لحظه داشت خراب‌تر می‌شد ترمیم کند. از فکرهایی که به ذهنش هجوم می‌آوردند می‌ترسید. اگر ماجرای خواهر و مادرش بیخ پیدا کند چه؟ اگر خواهرش از خانه فرار کند چه؟

مریم دوباره دستهایش را گذاشت روی صورتش و باز گفت: وای...

بعد زیر لب گفت: «نه... فرار نه.» در یک لحظه همه حرفهایی که درباره دختران فراری و بلاهایی که سرشان می‌آید در پرورشگاه شنیده بود در ذهنش مرور شد. این حرفها را یکی از مربیان به مریم و بقیه دخترها می‌گفت تا به حساب خودش فکر فرار را برای همیشه از ذهن آنها خارج کند. مریم با مرور این افکار مطمئن شد که باید هرکاری از دستش بر می‌آید انجام دهد تا خواهرش زیر سایه پدر و مادر بزرگ شود.

مریم نیم خیز شده بود و واقعا می‌خواست برود در خیابان که وقتی از پنجره به بیرون نگاه کرد، اثری از زن میانسال و دختر جوان ندید. با حرکات تند دست سطح بیشتری از شیشه را از بخار پاک کرد و بعد با چسباندن سر به شیشه سعی کرد دیدن سطح بیشتری از خیابان را ببیند و زن و دختر را پیدا کند. وقتی مطمئن شد که خبری از آنها نیست نفسش را کشدار از سینه بیرون داد و ولو شد روی صندلی. چشمهایش را بست و چند نفس عمیق کشید. هنوز داشت خستگی ناشی از فشار روحی وارد آمده را از تن بیرون می‌کرد که صدای باز شدن در دفتر او را به خود آورد.

-          چطوری مریم جون؟ مثل اینکه حسابی خسته ای ها!

-          نه بابا... تازه سر صبحه.

-          ببین مسعودی نیومده، تلفنش رو هم جواب نمیده. اگر زنگ بعدی هم نیومد تو میری سر دوما؟

-          آره حتماً.

معاون که رفت بیرون مریم بخار شیشه را پاک کرد و دوباره چشم دوخت به خیابان. چند دقیقه نگاه کرد اما هیچ زن سن و سال‌داری رد نشد اما چند پیرمرد آمدند و رفتند. تا صدای زنگ تفریح در بیاید، مریم به خیابان نگاه کرد و وقتی کم‌کم معلم‌ها وارد دفتر شدند او هم از جلوی پنجره بلند شد. زنگ بعد که باید می رفت بالاسر کلاس دوم ها اما با خودش قرار گذاشت زنگ سوم را به جای مادر، دنبال یک پدر خوب بگردد.