گاهی وقتها فکر می کنم ای کاش من هم یکی از لاتهای سر کوچه بودم. یکی از همان افرادی که هیچ خجالت نمی کشند اگر در ماه رمضان و جلوی چشم همه ساندیس را تا آخرش بمکند و با پررویی زل بزنند در چشم معدود افرادی که به آنها چپ چپ نگاه می­کنند.

گاهی وقتها فکر می­کنم ای کاش در ظاهر هم جزو جامعه حزب اللهی به شمار نمی رفتم. کاش ریش داشتن برایم عادی نشده بود. کاش مجلس سعید حدادیان رفتن برایم هنوز همان تازگی سابق را داشت. کاش هیئت امام حسین(ع) در نظرم چیزی بالاتر از یک برنامه ثابت برای ده روز در سال بود.

همه اینها کفران نعمت است. قدر نشناسی است. ظلم است در حق "یا هادی من استهداه"؛ قبول، اما لااقل بعضی خوبیها را نیز به همراه دارد.

اگر اینگونه بود آنوقت در جواب هر حال و احوال تکراری نمی گفتم الحمدلله. کاش من هم می توانستم به کسی که از من می­پرسد حالت چطور است بگویم: ای بد نیستم. کاش می توانسم به کسی که می­پرسد کجایی، نیستی؟ به جای گفتن عبارت زیر سایه امام زمان، بگویم: همین دور و براییم دیگه، می چرخیم برای خودمون.

کاش می­توانستم در جواب دوستی که می گوید خدا حافظ، بگویم: تا بعد؛ تا او هم در جواب التماس دعایم بدون هیچ توجهی نگوید: محتاجیم...

اگر اینطور میشد آنوقت عبارتی مثل التماس دعا تا این حد دست مالی نمیشد. آنوقت هر التماس دعایی اوج عجز و بیچارگی گوینده را نشان می­داد. آنوقت هر گوینده التماس دعا به قدری محتاج کمک شناخته می­شد که همه دوستان برای نجاتش دست به دعا بردارند. آنوقت... آنوقت التماس دعا گفتن نمی­شد نوعی احوال پرسی روزانه.

آنوقت لازم نبود برای اینکه به شما بفهمانم من چقدر محتاج دعا هستم اینهمه دری وری و کفریات بنویسم. می آمدم مثل بچه آدم می­گفتم: آهای خلق الله من بدبخت بیچاره بعد از گذشتن یک دهه از ماه مبارک محتاج دعا هستم. از ته اعماقم نیازمند یک دعای ساده شما در لحظه افطارم. کسی پیدا می­شود کف دست من یک دعای خیر بیاندازد. به خدا من گدا نیستم. تو شهر خدا غریبم. می­خوام برسم به لیله القدر ولی پول بلیط ندارم. می­شود به من کمک کنید؟

به خدا التماس دعا...

***

بعید میدانم همین الان هم آنقدر به التماس دعای من باور داشته باشی که همین الان الان یه دعای کوچک در حق من و امثال من کرده باشی... هی...