این یک مصاحبه وافعیست. مصاحبه ای که از بس واقعیست در دنیای مجازی امکان به وقوع پیوستن برایش فرهم نشده و بنابراین به یک مصاحبه خیالی شباهت پیدا کرده است:

 

 

س: به عنوان اولین سوال اگر میشه بفرمایید که شما روشنفکری دینی را از کجا شروع کردید؟

ج: بله، همانطور که میدانید روشنفکری لوازمی دارد که یکی از آنها خلوت است. اولین جرقه های روشنفکری بنده هم در یک مکان خلوت زده شد. مثل...

س: مثل حمام؟

ج: بله، البته حمام هم می­شود که انصافا مکان آبرو دارتری هم هست و در سایر افراد و صنوف هم سابقه داشته است.

س: اتفاقا خیلی از خوانندگان آواز هم از حمام شروع کرده اند، درست است؟

ج: همینگونه است. اتفاقا ما با خوانندگان یکسری قرابتهای فکری و بنیانی هم داریم.

س: میشود کمی باز کنید این وجوه قرابت را؟

ج:معروف است که می­گویند هر کسی با ننه­اش قهر می­کند می رود خواننده می­شود. ما هم...

س: یعنی مادر شما هم در روشنفکری شما نقش داشته است؟

ج: البته نه آن مادر. خب راستش وطن هم یکجور مادر است دیگر. ما با وطنمان قهر کردیم.

س: پس به همین خاطر است که بعضی افراد به شما فحش می­دهند؟

ج: ما هم به خیلی ها فحش می­دهیم، این به آن در.

س: اگر می­شود یک کم از زمینه های فکری ورودتان به عرصه روشنفکری بفرمایید.

ج: بنده یکسری سوالهایی در ذهن داشتم که به دنبال پیدا کردن جواب آنها بودم.

س: حتما یکسری سوالهای عمیق فلسفی؟

ج: راستش من هیچ وقت دنبال عمق کردن سوالهایم نبودم. نمی دانم چقدر عمیق بود، اما هرچه بود مهم بود. می­دانید گاهی وقتها عمق سوال چندان زیاد نیست اما جایی که می­سوزاند خیلی مهم است.

س: نکند شما درباره مبدا پیدایش انسان سوال داشتید؟

ج: نه!

س: معاد؟

ج: نه؟

س: چگونگی پیدایش جهان؟

ج: نه!

س: نحوه اداره جامعه؟

ج: نه!

س: میشه خودتان توضیح بدهید که قضیه از چه قرار بود؟

ج: بله، راستش جرقه این سوال در بازیهای کودکانه­ای که در کوچه انجام می­دادیم زده شد.

س: چقدر خوب. این هم جواب آن افرادی است که می­گویند شما از مردم جدا هستید ولی شما با بچه ها در کوچه بازی می­کردید؟

ج: بله بنده تقریبا در کوچه ها ول بودم. می گفتم که اولین جرقه ها در بازی های کوچه شکل گرفت. آنجا که دو دسته از بچه ها رو در روی هم قرار گرفته و به درگیری­های لفظی با هم می­پرداختند.

س: عجب؛ پس روح صلح طلبی و آرامش جویی در شما از همان دوران وجود داشته است. حتما به دنبال حل کردن این دعواها بودید؟

ج: عرض می­کردم که گاهی در میان آن جدلها سخنانی رد و بدل می­شد که علامت سوال بزرگی را در ذهن بنده ایجاد می­کرد...

س: متوجهم، گاهی وقت­ها بچه ها حرفهای زشتی می­زنند؛ بچه اند دیگر.

ج: البته بنده این حرفها را از زبان بزرگترها هم شنیده ام. مثلا در استادیوم فوتبال شما از این حرفها زیاد می­شنوید.

س: درست است؛ بالاخره بچه این حرفها را یکجایی یاد گرفته است دیگر.

ج: بله. خصوصا اینکه این صحبتها از یک واقعه تاریخی نشات گرفته بود و امکان بررسیش برای من در آن سالها سخت بود

س: بله گاهی در این صحبتها ریشه های خانوادگی و ژنتیکی طرف مقابل هم به بحث گذاشته می­شود.

ج: درست است. متاسفانه از برخی گزاره هایی که مطرح می­شد نتیجه­های تاسف باری مثل بی غیرتی برخی افراد استنتاج می­شد.

س: شرم آور است. تصور اینکه شما با آن روح لطیفتان چگونه آن فضا را تحمل می­کردید دل من را به درد می­آورد.

ج: ممنونم. به هر حال بنده تشخیص دادم که یکبار برای همیشه باید این مسئله از ریشه حل شود. باید بفهمیم چرا اینگونه اتفاقات رخ می­دهد و ما باید در سالهای متمادی و توسط نسلهای مختلف شاهد تکرار آن ادعاها باشیم.

س: ای کاش این یک نشریه زرد بود تا من از شما می­خواستم آن عبارات را تکرار کنید، حتما برای خواننده های نشریات زرد جالب می توانست باشد.

ج: در اینجا هم می­توان تکرار کرد.

س: شوخی میکنید؟!

من هیچ وقت با مسایل به این مهمی شوخی نمیکنم.

س: اوه نه، من خواهش می­کنم. شما بلانسبت روشنفکرید مثلاً!

ج: چرا نه؟ بگذارید من یکبار هم شده پرده از این سوال بزرگ بردارم و بگویم آنچه را که باعث شرمندگی نیمی از هر نسل می­شود.

س: خواهش می­کنم این­کار را نکنید. آدم از شرم قرمز می­شود.

ج: اتفاقا آن زمان هم کسانی که این حرفها را میزدند قرمز بودند.

س: بله؟

ج: بله، این آبی ها هستند که یک عمر باید پاسخ آن اتفاق تاریخی را بدهند. از زمان کودکی و در زمینهای خاکی فوتبال این بار بر دوش آبی هاست. بگذارید یکبار برای همیشه این را زمین بگذاریم.

س: بفرمایید زمین بگذارید.

ج: قضیه شش تای پنجاه و دو پتک سهمگینی است که از همان عنفوان کودکی بر سر آبی ها زده می­شود و شخصیت آنها را خرد می­کند.

س: یعنی مشکل شما شش تای پنجاه و دو بود؟

ج: مشکل نه، سوال. اینکه چرا باید وضعیت فوتبال ما به نحوی باشد که در یک بازی هشت گل رد و بدل بشود و تا سالها این موضوع باعث تحقیر نیمی از افراد نسلهای مختلف ما باشد. مگر پینگ پونگ است. این نشان میدهد که در جامعه ما همه چیز با هم قاطی شده است. در حوزه ورزش هم همینطور است، در فوتبال به اندازه یک بازی پینگ پونگ گل رد و بدل می­شود. پس عجیب نیست اگر دین هم با سیاستمان قاطی شده باشد.

س: واقعا که.

ج: بله. میدانم که شما هم تحت تاثیر قرار گرفته اید. بالاخره این مسئله در همان زمان کودکی و نوجوانی ما هم مطرح بود و خیلی ها از آن لطمه خوردند. عرض کردم برخی افراد با مطرح کردن این مسئله، بی غیرتی برخی بازیکنان را نتیجه می­گرفتند.

س: اوه­ه­ه­ه...

ج: متاسفاه اینگونه بود و من برای پیدا کردن پاسخ چرایی قاطی شدن عرصه های مختلف از جمله ورزش وارد عرصه روشنفکری شدم.

س: ممنون. من خیلی سوالهای دیگری هم درباره مسائل مختاف از جمله پلورالیسم و انتخابات و حوادث پس از آن داشتم که به قسمت بعدی مصاحبه موکول می­کنم. این صحبتهای شما به قدری سنگین بود که مدتی طول می­کشد تا هضمش کنم. تا مصاحبه بعدی خدا حافظ.