حیا بدهم خدمتتان؟
عاشورا که می شد، تریلی هجده چرخی می آمد در میدان بازار دوم نازی آباد و روبروی حسینیه حجت(عج) جا خوش می کرد تا بعد از اذان ظهر که دسته ها آمدند و دور میدان تاب خوردند و رفتند، گروه تعزیه بروند پست اسبش و از آن بالا تعزیه اجرا کنند برای جمعیتی که همه جای میدان جمع شده بودند.
این قضیه برای سالها پیش است که ما بچه تر بودیم و مادربزرگمان هنوز زنده بود و زنده تر نشده بود و ما معمولا عاشورا را مهمان او بودیم.
نمی دانم هنوز هم بساط این تعزیه به پا هست یا نه و آیا هنوز هم بعد از ظهر های عاشورا پشت آن تریلی هجده چرخ شبیه خوان ها تعزیه اجرا می کنند یا نه و آیا هنوز هم بعد از تعزیه در همان میدان بازار دوم خیمه ها را آتش می زنند یا نه؟ اما این بساط تعزیه و خیمه سوزی اگر جمع هم شده باشد برای من یکی خاطره ایست که هیچ وقت از پس ذهنم خارج نخواهد شد؛ گیرم که سنم به قدری کم بوده باشد که اصلا شک بکنم که آیا تا بحال در آن مراسم بوده ام یا نه!
دور میدان تا چشم کار میکرد آدم می نشست و چقدر چشم که با دیدن تعزیه میگریست و چقدر دست که با شعله های آتش خیمه سوزی بالا میرفت و بر سر میخورد. حال آنکه همه میدانستند شبیه خوان های آن تعزیه هین بقال و قصاب و کاسب ها هستند و مثلا شبیه خوان حضرت زینبش پسری است تازه بالغ که صدایش هنوز کلفت نشده. شبیه خوانها همان پشت تریلی لباس عوض میکردند و مردم سبیل تا بناگوش در رفته کسی که مثلا قرار بود از اهل حرم باشد را میدیدند. خدا میداند شبیه خوانها در طول تعزیه چند بار فضای چند متری پشت تریلی را دور میزدند و در فضایی محدود می رفتند تا خیمه گاه و گودال و علقمه و...
زنها که مثلا قرار بود اهل حرمی باشند که شلاق میخورند، روبند داشتند تا معلوم نباشد که نقششان را کدام سبیل کلفتی اجرا میکند و در این شرایط مردم زار میزدند به حال اهل بیتی که چه جانفرسا کشیده شده بودند تا شام.
نه از جلوه های ویژه خبر بود نه از گریم های آنچنانی و حتی نه از کارگردان-مجتهدهای خود خوانده ای که فتوا بدهند از حلیت آرایش غلیظ زنان در فیلمهای تاریخی برای باور پذیر تر شدن نقش ها!
با این حال شاید اگر تعداد تماشگران فیلمهای سینمایی پرفروش تاریخ ایران را بر تعدا سئانس های نمایششان تقسیم کنیم هیچکدام به گرد پای این تعزیه هم نرسند در تعداد تماشاگر در یک سئانس؛ این از فیلم سینمایی تا چه رسد به تئاتر که خیر سرم میخواستیم در این نوشته درباره آن بنویسیم.
القصه چند شب پیش دربرنامه دور میز شب که خلف ناصالح دو قدم مانده به صبح است(بیایید همین جا فاتحه ای نثار صالح اعلا کنیم که با آن صحبت کردنش لااقل دوزار سر حالمان می آورد) و قرار است انشاءالله در آینده ای نزدیک چند نفر دیگر کارشناس روشنفکر همه چیز دان را به جامعه تحویل دهد، حسین کیانی که در همین دو قدم مانده به صبح مجری-کارشناس بود و در ابن برنامه شده بود مهمان تلفنی، جمله ای گفت که آتشم زد: پولی که به تئاتر میدهند را نگویید یارانه، چون یارانه را میشود حذف کرد و هزار جور بلا سرش آورد... این پول حق اهالی تئاتر است.(دیدید بالاخره این جمله تمام شد و نقطه اش را گذاشتیم!)
اگرچه جناب رییس الروئسا در همین نزدیکی ها یک میلیارد حق اهالی تئاتر را تقدیم کرد تا آنها خودشان بدانند چه می خواهند بکنند و چندتا هداگابلر دیگر میخواهند بسازند، اما من فکر میکنم پررویی هم حدی دارد، حیا هم خوب چیزی است، دریدگی هم اندازه دارد حتی اگر از نوع شغلی و حرفه ایش باشد نه شخصی.
آقایان خانه تئاتر و خانه سینما هزار تا (...)خانه دیگر رسماً مجموعه صنفی و غیر دولتی اند و رسما هم از دولت پول میگیرند و رسما هم طلبکارند.
جمهوری اسلامی شده است زن نازایی که بعد از عمری خدا بچه کور و کچلی به او داده است و حالا این بچه هر سازی زد مادر بیچاره باید به آن برقصد سر پیری. آقایان فکر میکنند همین که لطف کرده اند و بعد از انقلاب چراغ فرهنگ و هنر این مملکت را روشن نگه داشته اند، آنقدری سر نظام منت دارند که حالا هم پولش را بگیرند و هم به آن فحش بدهند. الحمدلله که این برنامه راز حضرت نادر چهار تا بچه حزب اللهی را نشان داد که هنوز حرف نزده، همین اسم و قیافه و رسمشان انقدر جاذبه دارد که نصفه شب ماه رمضان مردم را میخ کند جلوی تلوزیون.
آقا تعداد کل تماشاگران تئاترش از تعداد کسانی که در وسط آن تعزیه نازی آباد میرفتند توالت کمتر است، آنوقت چنان مدعی مملکت است و حق و حقوقش را مطالبه می کند که هر کس نداند فکر می کند...(لا اله الا الله)
همین خانه سینما که بامبولی شده است، مگر مخفی است که برای چه و توسط چه کسانی ایجاد شد؟ آقایان بنیاد فارابی که 11 سال سینما را چاپیدند و یک عده آدم را گنده کردند و از آن طرف زدند تو سر یک عده دیگر، وقتی خواستند از بنیاد فارابی بیایند بیرون خانه سینما را راه انداختند تا هنوز باج گیری کنند و یکه بزن سینما باشند و چوب کبریت فرو کنند تو گوش ارشاد که خواب است!
"خانه سینما هم توسط همین تیم بهشتی و شرکاء در سال 1368 و درگیرودار تغییرات و تحولات کلان سیاسی-اجتماعی کشور با اهدافی به مراتب پیچیده تر تأسیس شد، تا کانون قدرت را از فارابی به خارج از سیستم منتقل کنند، چرا که دریافته بودند با تغییر دولت و حدف نخست وزیر، خورشید حاکمیت شان بر وزارت ارشاد و معاونت سینمایی و فارابی در حال افول است و این دکان سه نبش باید به جای امن دیگری منتقل شود. اما بخت و اقبال با بهشتی یار بود و 4 سال دیگر نیز مدیریت بنیاد فارابی را در دست داشت، همان چهارسالی که بین تأسیس و آغاز فعالیت رسمی خانه سینما پس از ثبت در اداره ثبت شرکت ها و موسسات غیرتجاری ایران وقفه افتاد و در سال 1372 طی یک پروژه زمان بندی شده درست قبل از این که فارابی را بعد از 11 سال به تیم جدید تحویل دهند، جشن افتتاحیه خانه سینما را برگزار کردند و از آن لحظه تمام تلاش ها برای انتقال کانون قدرت از معاونت سینمایی و فارابی به خانه سینما به کار گرفته شد."(مقاله بنای «بنیاد فارابی» و «خانه سینما» کلنگی است- مهدی یمینی).
خدا میداند کی قرار است یارانه های فرهنگی هدفمند شود، خدا میداند کی قرار است بچه حزب اللهی از این غربت و مظلومیت در بیایند. خدا میداند تا کی باید شاهد قمپز در کردن های یک عده بچه سوسول روشنفکر نمای هنرمند نماتر باشیم...